|
چند روز پیش با مریم و خواهرش رفتیم نهرو پلیس که دی وی دی پلیر،هارد،فن نوت بوک و ... بخریم .جلوی مجتمع سر تا سر تابلوی توقف ممنوع زده بودند ،حتی یک ماشین هم پارک نکرده بود.مریم گفت پارکینگش تو خیابون کناریشه.من گفتم من اینجا پارک می کنم کسی با ماشین من کاری نداره.خلاصه رفتیم خرید .تا تونستیم خرید کردیم .وقتی اومدیم بیرون بارون هم می بارید.خواستیم زودتر سوار شیم اما خبری از ماشین نبود... خیلی وقتها من ماشینم را زیر تابلو پارک کرده بودم اما اولین باری بود که این اتفاق می افتاد بعد از چند دقیقه هر هر و کرکر که ما گفتیم گوش نکردی حالا ریکشا بگیر برگردیم خونه و ... گفتم بذار از پلیسی که اون طرف ایستاده بپرسم رفتم با قیافه ی حق به جانب طرف پلیس سلام کردم و به انگلیسی جریان را گفتم دیدم نمی فهمه به هندی گفتم .گفت اونجا نباید پارک می کردی گفتم این برگه ها چیه تو دستت؟ گفت برا جریمه کردن .گفتم شما می تونستی جریمه کنی .هیچ کس حق جا به جا کردن ماشین سی ... را نداره و این غیر قانونیه .با اینکه می دونستم اونا می تونن این کارو انجام بدن اما همون طور دست به کمر و حق به جانب نگاهش کردم گفت من الان پست را گرفتم .چند دقیقه صبر کن خانم ...بنده ی خدا سریع جرثقیلی را پیدا کرد و مشخصات ماشین را داد و خودش برامون یه تاکسی گرفت و باهامون تا پارکینگ اومد و بعد از اینکه کلی سر اونا داد زد باهامون تا محل شیفتش اومد. تو مسیر گفت:" مادام کیون تماره لی درایور نهی هه؟آپ مسلم هو .. یه(درایوینگ) الود هه؟ گفتم :"ها الود هه! تو پرابلم کیا هه؟ مه ایرانی هو.ساب ایرانی لرکی اور بی وی درایوینگ معلوم هه... " وقتی رسیدیم ازش تشکر کردم گفت تشکر لازم نیست وظیفه ام بود!!!!!!! (قابل توجه پلیس ها ی همیشه طلبکار و آماده ی نوشتن برگه جریمه... ایرانی عزیز) . راستی این روزها دهلی اینقدر شلوغ شده که باید به تهران صد رحمت گفت.شاید باورتون نشه چند شب پیش بعد از اینکه به هشدار هاشم خان(پلیس سر چهار راهمون ) برا عدم دور زدن توجه نکردم (تازگی ها از 6 عصر به بعد دور زدن سر چهارراه را ممنوع کرده ) و دور زدم( که اگر دور نیم زدم باید مسیرم را 4 کیلومتر دور می کردم اونم با اون ترافیک دم غروب ایندیا گیت!) و با خنده و سر تکون دادنش مواجه شدم ! برا طی کردن یک مسیر 200 متری منتظر شدم تا سه بار چراغ بعدی سبز و قرمز شد جالب که دفعه آخر تا ورودی گیت فقط 2 متر فاصله داشتم و ماشین های بی انصاف جلویی نه به بوق های من توجه کردند و نه به راهنمای چپ ... بیچاره نگهبان در را باز کرد و اونم منتطر موند تا اتوبوس های جنگ جهانی دوم جلویی حرکت کنند و من وارد بشم. پی نوشت: این پست را خیلی وقت پیش نوشتم اما راستش دل و دماغ آپ کردن داشتم .جریان بر می گرده به برگشتنمون ... راستش تا قبل از اینکه معلوم بشه کی بر می گردیم لحظه شماری می کردم که زودتر برگردم اما اون شبی که تاریخ برگشت معلوم شد تاصبح پلک نزدم . تا صبح هم بارون می بارید.از چشمهای منم شاید... یادمه تو یه مهمونی که به افتخار یکی از عزیز ترین و نجیب ترین مردان ایران (درست هفت روز بعد از اینکه برا اولین بار به هند اومدم ) توی یه باغ با شکوه هر چه تمام تر ،ترتیب داده شد و من شاد به خاطر حضور اون عزیز و ناراجت به خاطر دوری از پدر و مادر و ایران و ... به هر طرف نگاه می کردم و چشمام پر از تشویش و دلتگی بود یکی از نزدیکان اون مرد ( البته حالا دیگه شک دارم خیلی هم باطنا با اون مرد نزدیک بود!؟) بهم گفت اینقدر دلتنگ نباش دخترم اینقدر این مدت زود می گذره و اینقدر خاک این کشور گرم و گیراست که موقع رفتن دل کندن برات خیلی سخت تره! اون روز خیلی باورم نشد اما اون شب یاد حرفش افتاد.این حرف را خیلی های دیگه بهم گفته بودند... راست بود اون شب حس کردم چقدر این جا دوست داشتنیه... دوست داشتنی با همه ی دوری ها ،سختی ها،تحمل ها.... دلم برای همه چیز و همه ی آدمهای اینجا تنگ می شه... برای معابد هندوها،سیک ها ،بودایی ها ،مساجد ،کلیساها،ساختمان های نو و شیک دهلی نو،بافت کهنه و در هم برهم دهلی کهنه،بازارها،گداها،آدمها،فروشنده هایی که این روزها اگه چند روز می شد نمی رفتم خرید می پرسیدند کجا بودید؟ بازم رفتید ایران؟ برا درختهای سبز و سر به فلک کشیده ی همایون رود،شاه جهان رود و حتی همین باغ خودمون که اینقدر بهش نزدیک بودم که زیبایی بی نظیرش را چند روز پیش از دریچه ی دوربین رضایی دیدم... حتی برا پرنده های عجیب و غریب که از دم دمهای صبح عین ساعت کوکی ،کوک شدم بودند ....تا بوق سگ!!! آها دلم برا این سکهای بی غیرت هم تنگ می شه که وسط وسط خیابون هم چرت می زنند و اکثرا هم گیاهخوارند و گاهی هم نوشابه و بستنی را از رهگذران گدایی می کنند و تنها کاری که بلد نیستند واق واق کردن است و ... خلاصه دلم تنگ است...این دفعه تنگ سرزمین خدایان ... عجیبه؟؟
سلام دوباره! من برگشتم از کجا؟ معلومه دیگه ! این مدت که خبری از من نبود ایران بودم .تا امتحاناتم تموم شد رفتم ایران.اونجا یه عالمه خبر بود و همه می دونیم. اطراف منم خبرزیاد بود اما از نوع خوبش.پسر دایی جان،پسر خاله جان نامزد کردند.بماند که من تو هیچ کدوم از نامزدی ها نبودم چون به جای بعضی ها باید تهران می بودم ... دوباره برگشتم همون موسسه ای که هشت سال پیش اونجا تدریس می کردم برا تنوع و سرگرمی بد نبود اونم درس دادن به شاگردهای های شیطون و حرف گوش نکن و کله خراب! این جا هم مثل همیشه و هر تابستون،گرم و شرجی و سبزو بارونی! تقاضای صدور مدرکم را به دانشگاه ارایه دادم .همه گفتند چرا دیگه ادامه نمی دی .می تونی به راحتی برا دکترا پذیرش بگیری اما چه کنم نه حوصله اش مونده و نه وقتش. یواش یواش وقت رفتنه و باید برگردیم ایران.
(dead cremation) مرده سوزان
سخن گفتن از مرگ کار آسانی نیست.تصویر و نقش مرگ در کشور هند چیزی کاملا متفاوت با سایر فرهنگ هاست . در بسیاری از فرهنگ ها ، مرگ و زندگی از دیرباز همچون دو دشمن سازش ناپذیر تجسم شده اند. زندگی امری اهورایی و مقدس، و مرگ سانحه ای شیطانی و ناگوار تلقی می شود، و تمایز میان این دو از دیرباز به قدری برجسته و چشمگیر بوده که معمولا در فرهنگهای باستانی آنها را با دو خدا و دو مرجع آسمانی (اهورامزدا در برابر اهریمن، زئوس در برابر هادس، و...) و حتی دو قلمرو مکانی متفاوت (معمولا روی زمین در برابر زیر زمین) هم ارز می دانسته اند. پس از مرگ هم داستان های خاص خودش را دارد . آیین هایی از قبیل مراسم مرده سوزان، مناسک فرو نهادن جسد و تدفین مجدد بقایای آن، یا رها کردن جسد در مناطقی خاص برای آن که طعمه ی درندگان شود، نشانه هایی هستند که از خشونت آمیز بودنِ مناسک تدفین حکایت می کنند. گذشته از آن، خودِ روند خاکسپاری که معمولا با مهار کردن جسد مرده در تابوت یا کفن همراه است و در نهایت به مسدود کردن ارتباط وی با جهان زندگان (به کمک سنگ قبر) ختم می شود، می تواند به شکل کرداری خشونت آمیز تعبیر شود. بدن مرده، گذشته از خشونتی که تحمل می کند، مرجع خشونت هم تلقی می شود. در تمام فرهنگ های کهنسال و امروزین، مفهومِ مرده ی از قبر گریخته و عناصری اساطیری مانند زامبی و خون آشام وجود دارند. عناصری که عمومیت و ریشه دار بودنِ تهدید نهفته در بدنِ مرده را نشان می دهند. خشونتی که با مفهوم مرگ گره خورده است، و خشونتی که بر بدن مرده اعمال می شود، نشانه هایی هستند که بر ارتباط نزدیک مرگ و زندگی در فضای ذهنی ما دلالت می کنند. از این مقدمات فلسفی که بگذریم ، مرده سوزان در هند دلالت های الهیاتی خاصی نیز دارد؛ نوعی ارتباط و اتصال بین روح انسانی یا آتمن با روح مطلق ملکوتی یا برهمن که به عقیده ی هندیان ، جز با سوزاندن جسم مرده امکانپذیر نمی شود. بر اساس این اسطوره ی کهن ، سوریا، خدای خورشید ، فرزند و واسطه ای بر روی زمین دارد به نام آگنی (خدای آتش ) . آگنی نزدیکترین موجود به خورشید از حیث ماهیت است. هندوها جسد مرده را بعد از آن که از عناصر اربعه تهی شد، می سوزانند و معتقدند که با این کار جسم خاکی نابود می شود و تها روح باقی می ماند که آن هم در آغوش آتش و به شکل دود به آسمان می روز تا به خدای خورشید بپیوندد و به این شکل لقاء الله اتفاق می افتد .خم بر سر جنازه شکستن و پوشاندن جنازه و چوب ها با مواد خوشبو و معطر هم برخی از دلالت های معنا شناختی مراسم مرده سوزان را در این کشور نشان می دهدو هم چنین هندی ها معتقدند که این کار در حفظ محیط زیست موثر بوده و از سایر روش های نابود سازی کالبد آدمی ، بهتر و پاکیزه تر بوده و وقت کمتری را نیز می گیرد. پی نوشت: از سه پست قبل می خواستم در مورد یکی از عکسهایی که گذاشتم و مربوط به مرده سوزان بود بنویسم اما نشد دیگه اولین باری که مرده سوزان را دیدم تا دو روز موقع غذا تموم اون چیزهایی که دیده بودم جلو چشمم مجسم می شد کمی جلوتر هم اتاق کوره قرار داشت یعنی جایی که جسد را در کوره های بزرگ قرار می دادند که بصورت اکسپرس سوزانده بشه و نزدیکان همون موقع خاکستر را تحویل بگیرند .اونجا هنوز عدهای منتظر بودند .از یکی از کوره ها دود غلیظی بیرون می اومد همراه با بویی... همراهان اکثرا لباس سفید بر تن داشتند .چند نقر که گوییا از افراد خانواده ی مرحوم بودند به آرامی اشک می ریخنتد بی هیچ هیاهوی و سر و صدایی... و بقیه به آرامی در حال ترک اتاق کوره بودند.کمی آِن طرفتر اتاقی موکت شده توجهم را جلب کرد... اتاقی بود که شاید برای لختی اساییدن همراهان احداث شده بود ظاهرا اسم بانی آن هم به خط هندی بر سر در آن نوشته شده بود این خلاصه ی چیزی بود که من بار اول دیدم ... اما چه آرامشی حاکم بود... سوزانده شدن خاکستر شدن و به باد و آب سپرده شدن و دیگر هیچ ... کسی چه می داند !چه کسی راه رفته را بازگشته که باز گوید...
خیلی وقت پیش قرار بود از پنجاب بنویسم اما هر دفعه به بهانه ای نشد حالا از پنجاب می نویسم . در زبان سانسکریت کلمه ی پنجاب از ترکیب دو کلمه ی پانچ +آپیا یعنی سرزمین پنج رود (رودهای بیس،راوی،ساتلج،چناب وجهلوم، که همه انشعاباتی از رود ایندوس می باشند )گرفته شده و در زبان های هندی ،اردو و فارسی به همین صورت تلفظ می شود . پنجاب دارای تاریخی کهن و میراث تاریخی بسیار غنی است. اینم از استان پنجاب که از نظر استراتژیکی و کشاورزی ومنابع طبیعی و صنایع خصوصا نساجی برای هند حیاتی و مهم است هر چند امروزه عظمت واهمیت سابق را ندارد. اما در مورد چندیگراین شهر نه چندان قدیمی و اماکن دیدنی آن در پست بعد می نویسم و البته باید درمورد امریتسر(واقع در پنجاب هند و معبد طلایی آن که گورونانک و رهبربزرگ سیک ها ی جهان در آن زندگی می کند و در مورد خیانت و فاجعه ی عظیمی که بریناتیایی ها در یکی از باغهای آن مرتکب شدند پی نوشت: حتما تا به حال اسم لباس پنجابی را شنیدید!که شامل یک کورتا(پیراهن مانند بلند )و یک شلوار و دوپرتا(شال ) است. لندلورد من قبل از اومدن به این خونه ی زر خرید امتحان امروزم عالی شد به تلافی امتحان سینتکس
چند روزه که درگیر امتحانات هستم ... دوباره شب های طولانی قبل از امتحان امروز هم سخت ترین امتحان عمرم را افتضاح دادم (نوشته های روی شلوار سفید هم افاقه ای نکرد ) من نمی دونم امسال این اساتید محترم و محترمه چشون شده ! رسید خونه نمی دونستم ناراحت باشم ٬ بی خیال بشم ؟ به بقیه ی امتحانات فکر کنم ! خلاصه چه خاکی ...؟ بد تر از همه اینکه تو این موقعیت هم آدمو تنها بذارن و تشریف ببرن مسافرت! عین نامردیه ! بماند که بنده هم تیر ماه بد هم اینکه به قول خودشون آدم را به کسانی بسپرن که دو روزه حتی از خونشون صدایی در نیومده ( چون اصلا خونه نیستند) چه برسه به اینکه سراغ بگیرن! تو وطن شاید غیر از خدا کسی باشه اما این جا تو غربت٬غیر از خدا نه کسی باهاته ٬ نه پیشته و نه هواتو داره !اگر هم زمانی حالتو می پرسن واسه خاطر مرتبه ی اداری و مدرکته یا اینکه باهات کاری دارن و کلید راه گشای مشکلشونی! خدا بیامرزه پدر مرجان خانم گل را ! آخر هفته ٬تعطیلی.باغ ساکت و تاریک و سایه ی درختان و هیاهوی باد و ... نگهبان شب هم امشب خاموش شده بود!و راه نمی رفت و چوب نمی زد... خدا ما را بس!
سال نو مبارک .
نه اینکه فکر کنید من تنبل شدم ها ! اصلا هم خیر سرم درس دارم هم مهمون ! (مانکن های پالیکا بازار: مرکز خریدی زیر میدان کانات پلس شهر دهلی... با قیمت های مناسب ( عکس دیگری از لوتوس تمپل٬ باز هم معماری ایرانی!) (توضیح این عکس بمونه برا پست بعدی (عکسی از کران دیگر رود جمنا در شهر آگرا که بنا بود قرینه ی تاج محل ( امابا مرمر سیاه) در آنجا بنا گردد اما عمر شاه جهان کفاف نداد... به پست تاج محل رجوع شود!
جاتون خالی امروز با یه راننده ی هندی دعوام شد! ! امروز یک کلاس بیشتر نداشتم با عجله بعد از کلاس برگشتم خونه که مثلا برای امتحان پس فردا درس بخونم تا رسیدم خونه تلفنم زنگ خورد .دکتر پارادیپ خودش را معرفی کرد و گفت کجایی ؟ تعجب کردم خلاصه سمت چپ اتوبان پشت چراغ منتظر سبز بودم .موقع حرکت کامیونی که بازم سمت چپ من بود دستش را از ماشین آورد بیرون و درست وسط چهارراه اومد بپیچه به راست ( حدود چهار لاین اون طرفتر از لاین قانونی) هر کاری کردم راه نداد که من مستقیم برم و مجبورم کرد باهاش بپیچم ... عصبانی شدم و وقتی چهاراه را رد کردم تو سه گوشی گیرش انداختم و پیاده شدم و داد زدم سرش و از یک نفر پرسیدم پلیس این چهاراه کجاست گفت اون طرف ایستاده .می خواستم پلیس را صدا بزنم که دیدم راننده ی کامیون دنده عقب رفت که ا ز اون طرف در بره .. دوباره سوار شدم و پیچیدم جلوش و نذاشتم بره . مطمین بودم ماشین را نمی زنه اگه هم می زد مهم نبود اینقدرعصبانی بودم که فقط می خواستم جلوش را بگیرم .هر کاری کرد نتونست ازم رد بشه آخرش بازم خودم از پلیس خواستم که ماشینش را آزاد کنه ! پلیس نتیجه گیری : اگر اون راننده ایرانی بود الان من تو صافکاری تشریف داشتم ! اگر اون پلیس ایرانی بود یک برگ جریمه ... تومانی تسلیم می شد اگر این را برای هر هندی تعریف کنم متوجه نمی شه اشکال رانندگی او ن بنده ی خدا چی بود! عجالتا اعصابی برای درس خوندن باقی نمونده ! می شه جای درس خوندن رفت کانات پلیس ! شنیدم نایک و آدیداس فروش ویژه دارن! وقتی تنها هستید با کسی دعوا نکنید چون که مثل من شجاع( خوش شانس
مدتی بود بی پاشا بی کس و تنها مونده بود چون با دوست پسر سابقش بد جور دعواش شده بود و بهم زدند چند روز پیش از در کلاس وارد شد و منو بوسید و گفت تو چطور فهمیدی راجیو منو دوست داره ؟( من یک سال و نیم پیش بهش گفتم اگه با کمال دوست هستی رابطه ات را با راجیو(که سال بالایی ما بود) کم کن چون دوستت داره و از اینکه تو با کمال هستی ناراحت می شه پس یا با این نزدیک باش یا با اون .. اون روز مسخره ام کرد و گفت تو چرا فکر می کنی می تونی همه چیز را از چهره ی آدم ها بخونی ؟) بعد یک سال و نیم اون روز اومد و گفت پشیمونم از اینکه این همه وقت راجیو را که اینقدر خوش قلبه از خودم دور کردم و بعد هم گفت راجیو که برای دوره ی پیش دکتری رفته بود حیدر آباد قراره برای ورک شاپ زبان شناسی بیاد دهلی و دوباره همدیگه را ببینند! زندگی شیرین می شود: ... خدا را شکر این چند روزه هر دو خوشحال هستند و امیدوارم این رابطه ادامه پیدا کنه اما در مورد ازدواجشون مطالبی ازش شنیدم که هم جالب بود و هم خنده دار محل گفتمان: جلوی دانشکده ، درست جایی که دو سال پیش وقتی برا اولین بار وارد دانشکده شدم پای اون سگه بیچاره را له کردم ! چیدمان صحنه: اطراف ما دو به دو زوج های خوش بخت نشستند بی پاشا پنجابی سوت نارنجی بر تن دارد و به جای رژ لب کمرنگ همیشگی رژی قهوه ای به لب دارد و البته خط چشم هم !و موهای بلند و لخت و سیاهش را روی شانه ریخته! از مقدمه صرف نظر کرده و اکنون اصل ماجرا! بی پاشا : من نمی تونم با راجیو ازدواج کنم چون من اهل آسام هستم و راجیو از منطقه ی بیهار! من: خوب چرا؟ بی پاشا : چون پدر راجیو ( اهالی بیهار ) معتقدند که دختر های آسام خوب نیستند! من : یعنی چی ؟ چرا خوب نیستند؟ بی پاشا: چون ما رسم داریم که موقع ازدواج ، خانواده ها در حد توان به دختر و پسرشون کمک می کنند اما بیهاری ها در قبال پسرشون بسته به مدرک و شغلش پول ، زمین ، ماشین ، خونه و جهیزیه مطالبه می کنند! من:( با خنده ) بی پاشا : جدی می گم و تازه نرخ هم داره بالاترین مبالغ برای قاضی ها و افسر های پلیسه و بعد برای دکتر ها و مهندس ها و معلم ها و .... نرخ کمتر می شه من :( با خنده ) حالا نرخ خرید راجیو خودمون چنده ؟ بی پاشا : اون الان دانشجوی دکتراست و مبلغ زیادی باید پدر زنش پرداخت کنه! من : پدر تو حاضر نیست پرداخت کنه وقتی بدونه تو دوستش داری و پسر خوبیه؟ بی پاشا: اگه من بخوام پدرم پرداخت می کنه اما از جامعه ام طرد می شم چون مردم می گن چرا اینکارو کردی و بنای بدعت گذاشتی و تازه اگه قرار باشه خرجی بشه برای ازدواج های عشقی ( لاو مرییج ) نیست بلکه برای ازدواج هایی است که خانواده ها تدارک دیده اند ( ارنجد مرییج) من : خوب چه اشکالی داره از بابات پول می گیری و می بری تو زندگی خودت ! بی پاشا: نه در مورد راجیو این طور نیست چون مادر نداره ودو تا خواهر کوچکتر از خودش داره ، پدرش باید در قبال راجیو پول حسابی بگیره تا بتونه برای دختر هاش شوهر مناسب پیدا کنه ! تازه اونا عروساشون را آتیش می زنن ، تکه تکه اش می کنن ! من : ( با تعجب) چی ؟ چرا؟ منظورت وقت مرگ شوهره؟ بی پاشا: نه منظورم اینه که اگه قول بدن که فلان مقدار پول را فراهم می کنند و بعد اتفاقی بیافته که خانواده ی دختر نتونند این کارو بکنند دختر را تا حد مرک کتک می زنند و .... من: راجیو چی می گه؟ اون نمی خواد پدرش را راضی کنه؟ بی پاشا: اون می گه بهتره بدترین حالت را در نظر بگیریم که اگه بهم نرسیدیم غیر منتظره نباشه . به علاوه اون خواهرهاشو دوست داره و می خواد براشون یه زندگی خوب فراهم کنه ! من : ( با خنده ) بی پاشا: نخند دیگه بگو چی کار کنم حالا ! من : هیچی کلاهتو بنداز هوا که دوستی به این خوبی گیرت اومده ! بی پاشا:یعنی چی؟ من: ببین تو می خواستی با کمال ازدواج کنی اما اون همه در حقت بد کرد و وقتی فهمید می خوای ادامه تحصیل بدی همینو بهونه کرد و اون همه تهدید و تهمت و تحقیر . و بعد هم ترکت کرد. اما راجیو با اینکه اذیتش کردی و در مورد کمال بیشتر چیزها را ازش پنهان کردی و باهاش رو راست نبودی تو را بخشیده و دوباره بهت پیشنهاد دوستی داده و خودش هم داره می گه برا ازدواج مشکل خواهید داشت اما برا دوستی همه جوره باهاته ! این خیلی خوبه ! تا باهاش هستی در حقش خوبی کن و باهاش رو راست باش و از جوانی ات لذت ببر چرا فکر می کنی لزوما با ازدواج باهاش زندگی بهتری خواهی داشت اونم با این وضعیتی که تو داری می گی ! ببین از کجا معلوم که .. راجیو: های خانم .های بی پاسا ! راجیو مثل خیلی از هندی ها تو لهجه اش " س " نداره و هیچ تلاشی هم نمی کنه که تو مکالمه" ش" را به کار ببره البته تو درس هاش ( زبان شناسی ) مجبوره دیگه رعایت کنه ! ) ### من: من دلم می خواد یک عروس بیهاری داشته باشم چطوره راجیو ( چشمکی برای بی پاشا) راجیو: (متفکرانه بی پاشا: تو پسرت را بیار منم حاضرم برا پسر تو ( به عنوان دامادم )هر چی بخوای بدم! راجیو : آهان شما دارید درمورد رسوم بیهار حرف می زنید ! من : خوب بچه ها من برم دیرم شده بعد می بینمتون. خوش بگذره ! راجیو : باشه خانم بای بی پاشا: برامون دعا کن ( اینا هم فهمیدن تو مرام ما همه التماس دعا دارند و همه هم محتاج دعا هستند! ### بی پاشا هم تو لهجه اش " ش " " چ " " ژ " و "ج" نداره جا دشمنتون خالی که برا فیلد متد ( درباره ی زبان کوروخ )چه دردسری داشتم با دیتاهایی که آوانگاری می کرد کارم شد دو باره وچند باره!!! جند روز پیش برام یه اس ام اس داد که : " سرما " فردا نیست! .مخم رفت تو فرغون تا فهمیدم منظورش شرما ( استادمون ) بوده سرما ... شرما تو نوشتن هم اشتباه کرده بود !
سیب زمینی پخته شده را سرخ می کنند که با یک نوع سبزی و سس مخصوص سرو می شود. بنده هم با اجازه اینو امتحان کردم! اما نه این جا بلکه تو یک عروسی مجلل ( و البته تمیز یه کمی با کلاس تر از کنار خیابون( تو دانشکده ی میراندا).از طرز تهیه و مواد لازم بی اطلاعم چون نچشیدم خورشت سبزیجات ! فوق العاده است.این کنار خیابونی اش نیست ها! این دیگه خونگی و تازه ایرانیه
از جمعه ی قبل ٬ تو ماشین کولر روشن کردم و تو خونه هم کم و بیش بخاری ها را خاموش کردم ( این جا هوای بیرون همیشه گرمتر از توی خونه هاست ) قیمت بنزین بازم اومد پایین دیروز تو هندوستان تایمز مطلبی در مورد انتخابات ایران دیدم .ظاهرا این ها هم نگران و منتظر کاندید مورد نظرشون هستند. امروز یک ماشین (پلیس) به همراهی دو سرباز پیاده ٬فردی را که پیاده و بدون حتی تکه ای لباس البته کاشف به عمل آمد که ایشان رهبر یکی از گروههای مذهبی (جنی ها) است و پلیس هم وظیفه ی مراقبت از رهبران مذاهب را بر عهده دارد و لابد پیاده رفتن جزیی از باورهای این گروه است مثل لباس نپوشیدن... اولین کتاب بنده با تیراژ ده هزار تایی دانش آموزان من هم خوبند. و کم و بیش داریم خوب پیش میریم ( اینو گفتم که مثلا دوباره بگم معلم (استاد چند روز پیش طبق معمول داشتم ... رانندگی می کردم ٬ پیچیدم جلوی یک ماشین مجبور شد ترمز کنه ٬ سرعتم را کم کردم تا بهم برسه ٬ وقتی رسید براش بوق زدم و دست تکون دادم که مثلا معذرت خواهی کنم حتی کلمه ی متاسفم را جوری گفتم که متوجه بشه.. دیدم داره مثل شوک زده ها نگام می کنه ... چراغ قرمز بعدی پرسید مشکلی براتون پیش اومده؟ چیزی لازم دارید؟ مساله چیه؟ گفتم می خواستم معذرت خواهی کنم که بد رانندگی کردم.پرسید چرا؟ توضیح دادم اما بازم نفهمید چرا می خوام معذرت خواهی کنم... با خودم گفتم عجب گیجه این عمو!! اگه به جای این یارو یک راننده ی ایرانی بود تا تلافی نمی کرد ول کن معامله نبود٬ قبول معذرت پیش کش! قابل توجه بعضی های دیگه : امروز ماجد قبل از اینکه من وارد کلاس بشم داشت در مورد خوش تیپ بودن و خوش برخورد بودن بعضی ها برا بقیه حرف می زد که همکلاسی دیگه مون ( نپالی والا) هم که تازه دو زاریش افتاده بود موفق به ملاقات چه شخصیت مهمی شده ٬ تاییدش کرد اما تا منو دیدند به خنده ای اکتفا کردند و ساکت شدند ... نامردیه نه؟ حالا اگه تونستی روی گربه ی خپل و پشمالو را کم کنی ببینم چه می کنی ؟یا علی! (صبر کن منم بیام بالا٬ کنارش دیگه جا واسه آویزون شدن نیست آقا ٬ حالا بزن بریم! ) (بدون شرح مثلا.... )
روز ۲۶ (چو بیست ) ژانویه سال ۱۹۵۰٬سرانجام رویای مهاتما گاندی به حقیقت پیوست و فداکاری های سربازان و میهن دوستان هند به ثمر نشست و حکومت جمهوری در کشور استقلال یافته ی هند استقرار یافت.
این روز که تعطیل ملی در هند است با جشن های سراسر ی همراه است.مردم هند که عاشقانه به کشور و دولت خود علاقه مند هستند با شور خاصی در مراسم در دهلی نو که پایتخت است مراسم روز جمهوری با حضور رییس جمهور و مقامات عالی کشور و ارتش و البته هر سال با حضور یک مهمان ویژه (اغلب رییس جمهور یک کشور دیگر) برگزار می گردد. سال پیش سارکوزی (رییس جمهور فرانسه)برای روز استقلال مهمان ویژه بود و امسال رییس جمهور قزاقستان به مناسبت روز جمهوری و به عنوان مهمان ویژه همراه رییس جمهور هند از شروع مراسم و رژه ی نیروهای زمینی٬هوایی٬دریایی و ... در ایندیا گیت تا قلعه تاریخی رد فورت بود. نکته ی جالب این است که هندی ها برای حضور در مراسم باید از روزها قبل به فکر باشند تا بلکه بتوانند با پارتی بازی و التماس کارت عبور(حضور ) در مراسم را فراهم کنند .با اینکه میدان ایندیا گیت وسیع است و به علاوه در روزهای ملی تمام مسیر و خیابان چند کیلو متری کاخ نخست وزیری تا میدان ٬ جهت حضور مردم آماده می شود ٬اما به دلیل استقبال و تقاضای زیاد ٬ مردم باز هم باید برای گرفتن کارت (دعوتنامه ی حضور ) با مشکل مواجهند و کسانی که نتوانند در مراسم اصلی حضور یابند حتما در مسیر رژه ی سربازان به سمت قلعه٬ منتظر رژه ی می مانند تا به نوعی خود را در شادی ملی سهیم کنند. بنده هم طبق معمول روزهای تعطیل تا ساعت ۱۱ در خواب نازتشریف داشتم خوشبختانه جلوی در ما غیر از چند پلیس ٬هیچ کس حضور نداشت اما اون طرف خیابون غلغله بود و من تونستم با خیال راحت رژه ببینم . بنا به دلایل امنیتی از چند روز قبل تمام خیابون ها ی اطراف تحت نظارت کامل پلیس بود و به گونه ای تدارک دیده بودند که ورود و خروج افراد کاملا تحت کنترل بود و به همراه داشتن خودکار ٬موبایل ٬دوربین و حتی نوشیدنی و خوراکی برای افراد حاضر در محل رژه ممنوع بود اما برا من که ممنوع نبود خلاصه جاتون خالی ٬لذت بردیم از این همه نظم ٬ تنوع رنگ و مدل در لباس سربازان٬موسیقی های شاد ٬همگام با مارش! و حتی رقص و پایکوبی های دسته جمعی سربازان در مکث های بین رژه ها! رژه شتر سواران٬اسب سوارن و فیل سوارن هم جالب بود و جالب تر کاروان های بعد از گروههای نظامی بود که جلوه های مختلف از زندگی ٬فرهنگ ٬اقشار مختلف ٬نسل های قدیم و جدید ٬پیر و جوان٬استانهای دور و نزدیک . زمانه های کهن و معاصر این سرزمین و نماد هایی از تمدن و مدرنیته در این دیار را با خود حمل می کردند و به گونه ای این کاروانها بر روی وسایل نقلیه سوار و حمل می شد که چشم بیننده اصلا متوجه نوع وسیله و حتی راننده ی آن نمی شد.
دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
از نیمه شب هم گذشته و من هنوز بیدارم ٬خواب هم به چشمام نمیاد .روزی که گذشت از اون روزهایی بود که فیلم بد جور یاد هندوستان کرده بود.سعی می کردم کمتر به غربت و سختی هاش و ... فکر کنم و به هنگام هجوم خیال و یاد عزیزترین ها ٬خودم را به کوچه ی علی چپ می زدم که مبادا تحمل روزهای دوری را بر خود و دیگران دشوار سازم اما ...نشد! به جشن تولد بی پاشا دعوت بودم ٬از دیروز هدیه اش را آماده کرده بودم فقط مونده بود کارت و کادو گرفتنش٬سعی کردم زودتر از خونه بیرون برم تا با مهمانان ناخوانده٬ که تصمیم گرفته اند شنبه ها زین پس زیر آسمان آبی جلوی خانه ی ما ناهار صرف کنند٬روبه رو نشوم! با عجله لباس پوشیدم بالاخره تصمیم گرفتم رنگ نارنجی را برای ست شال و کتم انتخاب کردم و برای خرید کارت رفتم مارکت...اما طولی نکشید برگشتم خونه٬ چون به خاطر حماقت غیر قابل توجیه شهرداری محترم در رنگ زدن جدول ها و میله های اطراف و جلوهای مغازه ها به سان آبیاری جویباری(اینو امشب از مسابقه ی ۱۰۱ یاد گرفتم) شلوارو کفش مشکی بنده ٬زرد قناری شد.با چه استرسی برگشتم خونه خوشبختانه هنوز کسی تو محوطه نبود چون ممکن بود رنگی که من پوشیده بودم برای قلب فرد یا افرادی مضر باشد(خدای نکرده)! لباسم را که عوض کردم دوباره سوار شدم دم در یکیشونو دیدم اما اون به دلیل رنگ تیره ی شیشه ی ماشین متوجه من نشد. نفهمیدم چه جوری رسیدم::: اصلا یادم نیست کجا به چراغ قرمز رسیدم کجا به سبز !همش به فحش های مودبانه ی هندی و انگلیسی که نثار اون خانم کارگری شد که مشغول رنگ زدن (پاشیدن) بود٬ فکر می کردم.نمی دونم شاید اون بنده ی خدا هم تقصیری نداشت ٬شاید شهرداری هم مقصر نباشه٬شاید ایراد از من بود شاید شاید شاید... دلم می خواست با کسی حرف بزنم !شیوانگی اومد پیشوازم و هم اینکه جای رستوران را بهم نشون بده ماجرا را براش تعریف کردم و بهش گفتم :وقتی من برگردم ایران یا خل شدم یا دیونه!گفتم اگه بذارن این درس لعنتی را هم نیمه کاره می گذارم و میرم و ... اون گوش می داد اما نمی شنید من چی می گم چون ماجد جونش تو رستوران بود و اونم برای دلبری گوشواره های بلند پوشیده بود و لباس خوشگلی ست کرده بود و گفت: من و مجید هم تازه رسیدیم چون قبلش رفتم خوابگاه ماجد! و اصلا توجه نمی کرد من با چه بدبختی دارم سعی می کنم تو اون کوچه ی تنگ کف کفشم را از موانع (فضولات انسانی و حیوانی ) سالم به در ببرم این هم مزیدی بر عصبانیت و...! جشن خوبی بود تو یه رستوران تمیز و آرام٬ناهارش هم خوب بود البته من کمی از سوپ چشیدم و گفتم من دیر صبحانه خوردم و ... وقتی برگشتم هنوز مهمانان عزیز تشریف داشتند.ماشین را نزدیک در ورودی پارک کردم و رفتم خونه اما چون همه ورود ماشین را دیده بودند مجبور شدم برای عرض سلام برسم خدمتشون.بندگان خدا تحویل گرفتند: چقدر خسته ای ٬چرا شنبه ها هم میری دانشگاه٬ناهار خوردی حالا؟ مگه جشن داشتید؟ هر شنبه باید بری از این به بعد؟ ( واقعا بیشتر شنبه ها به خاطر جلسات گروهی باید برم) حوصله موندن نداشتم عذر خواستم و چون اونا قصد موندن داشتند من به بهانه ی خرید رفتم بیرون! چه ترافیکی می شه جدیدا خیابون ما دم غروبا! التماس دختر بچه ی دانش آموز٬ برای خرید مداد ٬به شیشه کوبیدن مردی که پا ندارد و روی دو زانو خود را به این طرف و آن طرف می کشد٬دستهای رنجور و سیاه و کثیف زنی ژولیده موی٬ که پسرکی سیاه تر در آغوش دارد و در این سرما او را بی جامه برای کمک خواستن از خلق الله باخود حمل می کند ٬رژ لب های قرمز و زننده ی دو جنسی ها یا مردانی که لباس زنانه می پوشند تا از مردمی که معتقدند این افراد نحس اند وبرای گریز از نفرین ٬به آنان کمک می کنند٬به گونه ای اخاذی کنند و چشمان پر از اندوه پیر مردی ژنده پوش که از میان آن همه موی سر و صورتش نمایان است !تحمل این چراغ های طولانی را سخت تر می کند خصوصا اینکه رانندگان این اتومبیل های اغلب گران قیمت که اکثرا هم راننده ی سرنشین محترم کابین عقب هستند عجله ای در گذر از چراغ سبز و دنده عوض کردن ندارند و گاه حتی قبل از چراغ زرد هم منتظر سبز بعدی می مانند ! و از بس به بوق زدن و شنیدن عادت دارند که لابد گوش و مرکز فرماندهی بدنشان که مغز نام دارد و ظاهرا همه ی انسان ها واجد آن هستند٬دیگر نسبت به این علامت هشدار دهنده حساس نیست!برای چراغ زدن و نور بالا و پایین که باید فاتحه خواند!!! حالا اگه عجله داری خودکشی ممکن ترین راه است...چون این جا عجله نه جایی دارد و نه معنایی و نه حتی وجود خارجی! دوست داشتم برم مسجد جامع را ببینم اما هم هوا سرد شده بود و هم وقت اذان بود دلم لک زده برای اذان های کامل ایران با صوت اردبیلی زاده٬برای چراغ های سبز حسینیه نورباران٬برای چادر نماز مامان و صدای بلند بابا موقع نماز صبح و.. داشتم برمی گشتم متوجه تبلیغات یه گروه موسیقی ستنی تو یکی از خیابون های اطراف شدم ٬رفتم اونجا.جالب بود و زیبا.دور یه درخت ٬میز و صندلی چیده بودند و با نوار های پارچه ای بنفش و زرد و سبز یک در میان به حالت خیمه مانند و به جای چادر ٬مسقف کرده بودند و انصافا خوب می نواختندو می خواندند .آرام و دلنشین اما نه برای آشفته حالی چون من! بیش از یک ربع نموندم و برگشتم خونه٬خیر خبری از مامان تو نت نبود .اگه زنگ می زدم می فهمید رو به راه نیستم ترجیج دادم خودم را با تلویزیون مشغول کنم خبر خبر خبر از جنگ و خونریزی و مصیبت و غم و باز هم حماقت انسانها! شبکه ۲:یارو می خواد یک گمشده را تو یک شهر کوچک پیدا کنه ٬با سرعت فوق مورچه چند شبه داره صفحات تاریخ را ورق می زنه و آخرش معلوم نیست کی پیدا می شه این آدم معروف.اون شبکه" سمیر" در عرض کمتر از ۲۴ ساعت یه گروه حرفه ای سارقان را دستگیر می کنه٬ نمی شه سرعت وقایع را مقایسه کرد می شه؟ بی خیال می شم ! این نگهبان شب هم منو کشته بس که تو محوطه را ه میره و میله ی آهنی اش را به زمین می کشه که بگه :بخوابید ٬شهر در امان است و شبگرد بیدار. دل تنگ بوی خوش باران و یاد یاران و عطر دیدارم. دلتنگم و بی حوصله ٬مجال گفتن نیست چه رسد به حوصله ی شنیدن! خدا کند تا پایان بایستم.
۰۰سلام به دوستانی که می پرسند من کجام و بازم غیب شدم...
۰۰من سالم و سر حالم٬ گوش شیطون کر ! راستش حال و هوای محرم و عزاداری آدم را کسل و حوصله را از آدم سلب می کنه خصوصا اگر مثلا دست اندر کار هم باشی... امسال هم مثل پارسال شلوغ بود و ... ۰۰شب قبل ازعاشورا ٬شیوانگی (دوستم ) برام پیام تبریک و آرزوهای خوب٬ فرستاد به مناسبت عاشورا !وقتی پیامش را دیدم براش نوشتم که این روز ماتم و عزاست نه شادی و ازش خواستم برا بقیه نفرسته غافل از اینکه قبل از من برای صیف ٬امیر ٬ ماجد و حظیم هم فرستاده بود. ا۰۰ین هفته بعد از تعطیلات ژانویه که به خاطر تعطیل بودن پنج شنبه ی گذشته در هند به مناسبت عاشورا و وصل شدنش به تعطیلات آخر هفته ٬یک ماهی الاف و آف بودم (ایران هم نرفتم ۰۰درس ها شروع شده ٬استاد تزمون هم از بنگلور بر گشت و بازم مشغول به تهدید و ترسوندن و گیجوندن ۰۰تحمل کلاسهای درسی سخته چرا که این جا داخل کلاسها (و حتی خونه ها) سردتر از بیرون کلاسه ! چرا که هیچ وسیله ی گرمایشی در کلاسهای درسی در هیچ مقطعی (تا اونجایی که من از دوستان هندی شنیدم ) وجود نداره...و دانش آاموزان و دانشجویان باید لباس بیشتری بپوشند تا بتونند سر کلاسها حاضر باشند قابل توجه دوستان هموطن و البته خود من تو ایران که فروردین ماه هم دوست ندارم بخاری را خاموش کنم (البته این جا هم تو خونه دو تا هیتر و یک رادیاتور ۲۴ ساعته مشغول خدمت هستند٬ ما شا الله هزینه ی برق این جا هم که بالاست (وحشتناک بالاست...) حالا هی بگیم ایران بده ۰۰راستی حرف از خوبی شد تا یادم نرفته بگم قیمت بنزین ۶ روپیه پایین اومده و از ۵۱ رسیده به ۴۵ روپیه تازه این مربوط به قبل از اعتصاب کامیون دارها به خاطر هزینه ی سوخت بوده باید دید نتیجه اعتصاب نصفه روزشون و بستن یکی از خیابون های اصلی شهر چی می شه اینم تصویری از یک اعتصاب و اعتراض دانشجویی در دانشگاه دهلی بر علیه دکتر... که با شعار "مرده باد دکتر ..." سعی در جلب توجه استادان و دانشجویان رشته های دیگر داشتند. (بازم عکس فوری! ببخشید) ۰۰ این خانوم هست که تو مترو همش اعلام می کنه ایستگاه بعدی کجاست ٬ مواظب کیف رباها و بسته های بی صاحب باشید چون ممکنه بمب باشه٬صندلی تون را به مسن تر ها و خانم ها تبلیغ نه چندان جدید ایرا ن سل : انتخاب نوحه به جای بوق٬ هنگام دریافت تماس ۰۰از هفته ی دیگه بی جیره و مواجب (البته به خواست خودم دیگه چه خبر؟آهان پنجاب هم رفتم که بی حرف پیش
تولدم مبارک! ممنون از همه ی دوستانی که بهم تبریک نگفتند پارسال هم خودم قبل از همه خودمو تحویل گرفتم . بماند که دو روز گذشته ٬من پنجاب بودم و امکان تولد گرفتن نبود و امروز هم که بهانه ی بهتری هست(اول محرم) بازم به معرفت مامان و بابا و البته مرضیه و اینا محبوب هم که طبق معمول به بهانه ی سفر و حفاری و ... از دیگران خواست این کار را انجام بدهند. بازم به معرفت مرجان که از سه روز پیش هی زنگ میزنه و بدون اینکه بگه چیکار داره تقاضای شرف یابی داره... قراره امروز بیاد قابل توجه بعضی ها :نوبت منم می رسه ..آسیاب به نوبت
قدمت شهر گوا را به قرن سوم پیش از میلاد نسبت می دهند زمانی که به عنوان بخشی از امپراتوری مایریان شکل گرفت. و از آن پس تحت حکومت های محلی یا خاندان های مهم هند بود. در سال 1312 گوا تحت حکومت دهلی یا سلطنت دهلی قرار گرفت. ایالت گوا در ساحل غربی هند در منطقه کونکان واقع است که از شمال به ایالت ماهاراشتارا، از شرق و جنوب به ایالت کارانتاکا و از غرب به دریای عرب محصور است. گوا با مساحت 3،702 کیلومتر مربع کوچکترین ایالت هند است و از نظر جمعیت با 1،400،000 نفر این ایالت رتبه چهارم را در کم بودن جمعیت در هند داراست. مركز ايالت گوا شهر پانجیم است . سال1498 واسکو دو گاما دریانورد پرتغالی توانست دماغه امید نیک قاره آفریقا را دور بزند و به هندوستان برسد. به این ترتیب دسترسی پرتغال و سایر اروپائیان به هندوستان و جزایر و بنادر اقیانوس هند آسان شد. در روز 25 نوامبر 1510 میلادی آلفونس دوآلبوکرک دریانورد و ماجراجوی پرتغالی بندر گوا را تصرف کرد. او با یک ناوگان جنگی بنادر استراتژیک زیادی در اقیانوس هند از جزیره هرمز در خلیج فارس تا مالاکا را تصرف کرد. امپراتوری پرتغال شدیدا علاقه مند به گسترش قلمرو خود و تجارت ادویه بود. فتح شهر و بندر گوا برای تجارت پرتغال میان شبه جزیره عربستان و آسیای جنوب شرقی امری حیاتی بود. بندر گوا پس از مدتی به مرکز امپراتوری استعماری پرتغال در جزایر هند شرقی و اقیانوس هند تبدیل شد و از پايگاه گوا بود كه پرتغالى ها به ساير نقاط آسيا از جمله خليج فارس دست اندازى كردند. اروپا به ویژه انگلستان منافع مادی خود در هند را زمانی دريافتند كه پرتغاليان به هند راه يافتند و در منطقه گوا مستقر شدند (مجسمه ی فاتح گوا و همراهانش در سیدادی هتل) هرچند پرتغالی ها مستعمرات و تصرفات خود را به تدریج ازدست دادند اما بندر گوا تا سال 1961 در تصرف آنان باقی ماند و حتی در آن زمان نیز سالازار دیکتاتور پرتغال حاضر به تحویل بندر گوا به کشور مستقل هند نبود. سرانجام جواهر لعل نهرو توانست با توسل به زور اما بدون خون ریزی بندر گوا را باز پس بگیرد. ارتش هند روز ۱۷ دسامبر سال ۱۹۶۱ بالاخره پس از چهار قرن و نیم، گوا و دو منطقه ديگر اين كشور را از دست پرتغالى ها خارج ساخت و به استعمار اين كشور كوچك اروپايى به عنوان آخرین بازمانده استعمار در شبه قاره هند پايان داد. بندر گوا در اغلب سال هوایی گرم و شرجی دارد. که برای استفاده از دریا مناسب است. در ماه می گرمترین هوا را داراست که افزون بر 35 درجه سانتی گراد می شود. فصل بارانهای موسمی یا مانسون از ماه جون تا سپتامبر را در بر می گیرد اما اوج بارندگی ها مربوط به جولای و آگوست می باشد. گوا یک فصل سرما کوتاه مدت از اواسط دسامبر تا اواخر فوریه دارد که در شبها درجه حرارت حدود 20 درجه سانتی گراد است. بندر گوا منطقه فوق العاده زیبایی است که سواحل شنی وسيع، زیبا، آرام و لذت بخشی دارد. طبیعت سبز، درخت های نارگیل ٬ زیبا ترين سواحل و مراكز تفريحی ساحلی و امکانات مطلوب گردشگری با هزینه نسبتا کم از مهمترین عوامل جذب گردشکران به این منطقه است افزون بر محیط طبیعی کلیسای بوم ژیزوس همراه با پیکر زاویر مقدس در منطقه گوای کهنه شهرت و جذابیت ویژه ای دارد. کار ساخت این کلیسا از سال 1594 میلادی آغاز شده ودر سال 1605 به پایان رسیده است. کل مخارج احداث کلیسا را یک مرد پرتغالی اهدا کرده است. پیکر زاوير مقدس در تابوتی شیشه ای و بر روی یک طاق بلند و در پشت حصار شیشه ای قابل رویت است. پوست سیاه خشکیده که به روی جمجمه کشیده شده، با چشمهای بسته از فاصله نه چندان دور قابل تشخیص است. بیش از 455 سال است که پیکر این مُبلغ اسپانیایی کیش مسیحیت در گوای کهنه است. مردم محلی معتقدند که جسد او مومیایی نیست و بهطور طبیعی همینطور حفظ شده است. هر ده سال یکبار جسد را از طاق بیرون میآورند تا بازدیدکنندگان کلیسا یتوانند او را از نزدیک ببینند. فرانسیس زاوير مقدس، نخستین مبلغ مسیحیت در گوا بود که سال 1542 وارد گوا شد و 10 سال در اینجا ماند و طی این 10 سال به ژاپن ، مالزی، اندونزی و سری لانکا هم سفر کرد. در راه رسیدن به چین، بیمار شد و در روز سوم دسامبر 1552 در یک جزیره درگذشت. او آن زمان 46 سال داشت. پس از مرگ جسدش را در چین به خاک سپردند، ولی او قبل از مرگ وصیت کرده بود در هر کجای دنیا که بمیرد باید پیکرش را به گوا بیاورند. گفته می شود به خاطر همین وصیت چهار ماه پس از مرگ زاویر، گور او را گشودند و جسد را دست نخورده یافتند، یعنی جسد بطور معجزهآسایی نگندیده بود. پیکر او را از چین به گوا آوردند و اکنون در این کلیسا آرمیده است. (این هم عکس پیکر زاویر مقدس در کلیسا) تندیس گاندی در گوا، کلیسای سنت فرانسیس، کلیسای جامع گوا، سنت آگوستین بازار مارگو، کلیسای مارگو، کلیسای سنت آندرو، معبد ماهاسیا، کلیسای پتناجیم، بازار ماپوسا و بازار آنجونا از مراکز دیدنی منطقه گوا به شمار می روند. (معبد ماهاسیا در گوا) سلطه دیرپای پرتغال بر این سرزمین بیاثر نبوده و همین حالا هم بیشتر سالمندان گوا زبان پرتغالی را بلدند. زبان محلی مردم گوا، موسوم به کونکنی هم سرشار از واژههای پرتغالی است. نسل جوان اما بیشتر به زبان انگلیسی رو آورده و کمتر پرتغالی بلدند. در صد افراد مسلط به زبان انگلیسی و پیروان مسیحیت به نحو مشهودی بیش از سایر مناطق هند است و از نگاه نخست میتوان بیدرنگ تشخیص داد که گوا با دیگر مناطق هند متفاوت است و بیش از سایر مناطق رنگ و بوی اروپایی دارد. نفوذ فرهنگ اروپایی در شبه قاره از این منطقه شروع شد و ساختمانها و لباس مردم تشابه زیادی با شهر و روستاهای پرتغال دارد. غذاهای گوا بسیار معروف است و مخلوطی است از غذاهای پرتغالی، جنوب هند و عربی. اما به سبب حضور همیشگی گردشگران غذاهای متنوعی در همه جای شهر در دسترس است. گوا یکی از معدود مکانهای هند است که اغلب رستورانهای آن هم گوشت گاو و هم گوشت خوک را سرو میکنند. من که بیش از همه غذاهای دریایی گوا را دوست داشتم .شاید هم به این دلیل بود که هیج جای دیگه غذاهای هندی را امتحان نکردم. نکته ای که در این سفر برام جالب تر بود تجربه ی سفر با خطوط داخلی و هوایی این کشور بود.نخست این که فرقی بین سیت های جلو ٬وسط . عقب از لحاظ کلاس پرواز وجود ندارد و بسته به این که چه زمانی کارت پرواز گرفته اید در صندلی ها جای خواهید گرفت.و بعد این که پذیرایی وجود ندارد و اگر تمایل به تناول یا نوشیدن دارید از مهمانداران تقاضا کرده و هر چه را که طبق منو سفارش داده اید در ازای پرداخت هزینه ی آن دریافت خواهید کرد .علاوه بر فروش خوراکی ها ٬فروش اقلامی چون عینک آفتابی٬لوازم آرایش٬مایو٬ساعت ٬زینت آلات و حتی برخی لوازم خانگی در حین پرواز متداول است.در ضمن کسانی که مبالغ بالایی خرید کنند در قرعه کشی برای کالایی گران قیمت شرکت داده می شوند. برای دیدن تصاویرزیباتری از گوا کلیک کنید قبرستان مسیحیان در گوای کهنه http://i44.tinypic.com/2eatima.jpg فانوس دریایی٬بر فراز قلعه ی کندولیم در گوای کهنه http://i43.tinypic.com/25i82kh.jpg نمای بندر گوا از فراز قلعه http://i39.tinypic.com/nb8cj7.jpg (این قلعه جهت آبرسانی به کشتیها٬دیده بانی و فانوس دریایی در زمان پرتغالیها بنا نهاده شد) این هم دو جوان کمی تا قسمتی زوج! در قلعه http://i42.tinypic.com/2e35tzn.jpg پارا شوت سواری در محل دلفین ها رودخانه ی گوا http://i39.tinypic.com/2n8y04g.jpg خانواده ای خوش اندام در گوا http://i41.tinypic.com/2hrkc38.jpg درختی به شکل گانیش(خدایگونه ای در هندوییسم) http://i42.tinypic.com/2u9tr7t.jpg کلیسای سنت فرانیسیس در گوای کهنه http://i44.tinypic.com/30su4w8.jpg ساحلی در گوا http://i41.tinypic.com/jshglg.jpg
|
About![]()
یادم بماند که پیش از آن که کلمه ای بین اجداد عجیب و Archivesمهر 1388شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
يادداشتهاي شخصي كه عاشق جهانگرديه(سپيده)
عکس های هند |