X
تبلیغات
پرسه در دیار خدایان ... سفرنامه ی هند

پرسه در دیار خدایان ... سفرنامه ی هند

سلام به همه ي دوستاني كه گهگاهي اينجا سر مي زنن و همه ي اونايي كه ديگه اينجا نمي يان!

يك سالي ميشه اپ نكردم .الان هم نمي دونم چرا اومدم و مي خوام از چي بنويسم !

از آبان ماه گذشته برگشتم ايران و فعلا هم اينجام .اين مدت هم الكي الكي مشغول بودم تو يه شركت مثلا شدم مدير بازرگاني(‌چه ربطي به رشته ام داره خودم هم نفهميدم ) از 9:30 صبح تا 3 بعد از ظهر شركتم و بعد هم خونه و خواب و شام و خواب...، خيلي فعالم نه ؟؟؟

غير از دلتنگي و بي تابي براي سرزمين هند و دوستام چند تا اتفاق مهم  و غير مهم افتاد ، بهار چند تا سفر رفتم (چين ،قطر،تركيه،امارات )شايد بعدا در موردشون بنويسم!

ديگه اينكه يكي از عزيزانم را از دست دادم ، خيلي سخت بود  و هنوز بعد از گذشت بيش از چهل روز داغش برا همه  تاز ه اس و رفتش هنوز باورمون نشده اما چاره اي نيست جز تحمل و ...گريه...

ذيگه اتفاق خاصي كه بشه ازش حرف زد رخ نداد جز روزمرگي هاي مرسوم و معمول براي همه ي ما ايرانيها...

فعلا تا بعد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 12:43  توسط مانا  | 

توقف ممنوع

چند روز پیش با مریم و خواهرش رفتیم نهرو پلیس که دی وی دی پلیر،هارد،فن نوت بوک و ... بخریم .جلوی مجتمع سر تا سر تابلوی توقف ممنوع زده بودند ،حتی یک ماشین هم پارک نکرده بود.مریم گفت پارکینگش تو خیابون کناریشه.من گفتم من اینجا پارک می کنم کسی با ماشین من کاری نداره.خلاصه رفتیم خرید .تا تونستیم خرید کردیم .وقتی اومدیم بیرون بارون هم می بارید.خواستیم زودتر سوار شیم اما خبری از ماشین نبود... خیلی وقتها من ماشینم را زیر تابلو پارک کرده بودم اما اولین باری بود که این اتفاق می افتاد بعد از چند دقیقه هر هر و کرکر که ما گفتیم گوش نکردی حالا ریکشا بگیر برگردیم خونه و ... گفتم بذار از پلیسی که اون طرف ایستاده بپرسم رفتم با قیافه ی حق به جانب طرف پلیس سلام کردم و به انگلیسی جریان را گفتم دیدم نمی فهمه به هندی گفتم .گفت اونجا نباید پارک می کردی گفتم این برگه ها چیه تو دستت؟ گفت برا جریمه کردن .گفتم شما می تونستی جریمه کنی .هیچ کس حق جا به جا کردن ماشین سی ... را نداره و این غیر قانونیه .با اینکه می دونستم اونا می تونن این کارو انجام بدن اما همون طور دست به کمر و حق به جانب نگاهش کردم گفت من الان پست را گرفتم .چند دقیقه صبر کن خانم ...بنده ی خدا سریع جرثقیلی را پیدا کرد و مشخصات ماشین را داد و خودش برامون یه تاکسی گرفت و باهامون تا پارکینگ اومد و بعد از اینکه کلی سر اونا داد زد باهامون تا محل شیفتش اومد.

تو مسیر گفت:" مادام کیون تماره لی درایور نهی هه؟آپ مسلم هو .. یه(درایوینگ) الود هه؟ گفتم :"ها الود هه! تو پرابلم کیا هه؟ مه ایرانی هو.ساب ایرانی لرکی اور بی وی درایوینگ معلوم هه... "

وقتی رسیدیم ازش تشکر کردم گفت تشکر لازم نیست وظیفه ام بود!!!!!!! (قابل توجه پلیس ها ی همیشه طلبکار و آماده ی نوشتن برگه جریمه... ایرانی عزیز) .


راستی این روزها دهلی اینقدر شلوغ شده که باید به تهران صد رحمت گفت.شاید باورتون نشه چند شب پیش بعد از اینکه به هشدار هاشم خان(پلیس سر چهار راهمون ) برا عدم دور زدن توجه نکردم (تازگی ها از 6 عصر به بعد دور زدن سر چهارراه را ممنوع کرده  ) و دور زدم( که اگر دور نیم زدم باید مسیرم را 4 کیلومتر دور می کردم اونم با اون ترافیک دم غروب ایندیا گیت!) و با خنده و سر تکون دادنش مواجه شدم ! برا طی کردن یک مسیر 200 متری منتظر شدم تا سه بار چراغ بعدی سبز و قرمز شد جالب که دفعه آخر تا ورودی گیت فقط 2 متر فاصله داشتم و ماشین های بی انصاف جلویی نه به بوق های من توجه کردند و نه به راهنمای چپ ... بیچاره نگهبان در را باز کرد و اونم منتطر موند تا اتوبوس های جنگ جهانی دوم جلویی حرکت کنند و من وارد بشم.


 پی نوشت:

این پست را خیلی وقت پیش نوشتم اما راستش دل و دماغ آپ کردن داشتم .جریان بر می گرده به برگشتنمون ... راستش تا قبل از اینکه معلوم بشه کی بر می گردیم لحظه شماری می کردم که زودتر برگردم اما اون شبی که تاریخ برگشت معلوم شد تاصبح پلک نزدم . تا صبح هم بارون می بارید.از چشمهای منم شاید...

یادمه تو یه مهمونی که به افتخار یه عزیز ایرانی(درست هفت روز بعد از اینکه برا اولین بار به هند اومدم ) توی یه باغ با شکوه هر چه تمام تر ،ترتیب داده شد و  بنده ناراحت به خاطر دوری از پدر و مادر و ایران و ... به هر طرف نگاه می کردم و چشمام پر از تشویش و دلتنگی بود یه نفر بهم گفت اینقدر دلتنگ نباش دخترم اینقدر این مدت زود می گذره و اینقدر خاک این کشور گرم و گیراست که موقع رفتن دل کندن برات خیلی سخت تره! اون روز خیلی باورم نشد اما اون شب یاد حرفش افتاد.این حرف را خیلی های دیگه بهم گفته بودند... راست بود اون شب حس کردم چقدر این جا دوست داشتنیه... دوست داشتنی با همه ی دوری ها ،سختی ها،تحمل ها....

دلم برای همه چیز و همه ی آدمهای اینجا تنگ می شه... برای معابد هندوها،سیک ها ،بودایی ها ،مساجد ،کلیساها،ساختمان های نو و شیک دهلی نو،بافت کهنه و در هم برهم دهلی کهنه،بازارها،گداها،آدمها،فروشنده هایی که این روزها اگه چند روز می شد نمی رفتم خرید می پرسیدند کجا بودید؟ بازم رفتید ایران؟

برا درختهای سبز و سر به فلک کشیده ی همایون رود،شاه جهان رود و حتی همین باغ خودمون که اینقدر بهش نزدیک بودم که زیبایی بی نظیرش را چند روز پیش از دریچه ی دوربین رضایی دیدم... 

حتی برا پرنده های عجیب و غریب که از دم دمهای صبح عین ساعت کوکی ،کوک شده بودند ....تا بوق سگ!!! آها دلم برا این سگهای بی غیرت هم تنگ می شه که وسط وسط خیابون هم چرت می زنند و البته که گیاهخوارند و گاهی هم نوشابه  و بستنی را از رهگذران گدایی می کنند و تنها کاری  هم که بلد نیستند واق واق کردن است و ...

خلاصه دلم تنگ است...این دفعه تنگ سرزمین خدایان ... عجیبه؟؟



+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:6  توسط مانا  | 

سلام دوباره!

من برگشتم از کجا؟ معلومه دیگه ! این مدت که خبری از من نبود ایران بودم .تا امتحاناتم تموم شد رفتم ایران.اونجا یه عالمه خبر بود و همه می دونیم.

اطراف منم خبرزیاد بود اما از نوع خوبش.پسر دایی جان،پسر خاله جان نامزد کردند.بماند که من تو هیچ کدوم از نامزدی ها نبودم چون به جای بعضی ها باید تهران می بودم ...

دوباره برگشتم همون موسسه ای که هشت سال پیش اونجا تدریس می کردم برا تنوع و سرگرمی بد نبود اونم درس دادن به شاگردهای های شیطون و حرف گوش نکن و کله خراب!

این جا هم مثل همیشه و هر تابستون،گرم و شرجی و سبزو بارونی!

تقاضای صدور مدرکم را به دانشگاه ارایه دادم .همه گفتند چرا دیگه ادامه نمی دی .می تونی به راحتی برا دکترا پذیرش بگیری اما چه کنم نه حوصله اش مونده و نه وقتش. یواش یواش وقت رفتنه و باید برگردیم ایران.


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:45  توسط مانا  | 

مرده سوزان در هند

(dead cremation) مرده سوزان

 

سخن گفتن از مرگ کار آسانی نیست.تصویر و نقش مرگ در کشور هند چیزی کاملا متفاوت با سایر فرهنگ هاست . در بسیاری از فرهنگ ها ، مرگ و زندگی از دیرباز همچون دو دشمن سازش ناپذیر تجسم شده اند. زندگی امری اهورایی و مقدس، و مرگ سانحه ای شیطانی و ناگوار تلقی می شود، و تمایز میان این دو از دیرباز به قدری برجسته و چشمگیر بوده که معمولا در فرهنگهای باستانی آنها را با دو خدا و دو مرجع آسمانی (اهورامزدا در برابر اهریمن، زئوس در برابر هادس، و...) و حتی دو قلمرو مکانی متفاوت (معمولا روی زمین در برابر زیر زمین) هم ارز می دانسته اند.

پس از مرگ هم داستان های خاص خودش را دارد . آیین هایی از قبیل مراسم مرده سوزان، مناسک فرو نهادن جسد و تدفین مجدد بقایای آن، یا  رها کردن جسد در مناطقی خاص برای آن که طعمه ی درندگان شود، نشانه هایی هستند که از خشونت آمیز بودنِ مناسک تدفین حکایت می کنند. گذشته از آن، خودِ روند خاکسپاری که معمولا با مهار کردن جسد مرده در تابوت یا کفن همراه است و در نهایت به مسدود کردن ارتباط وی با جهان زندگان (به کمک سنگ قبر) ختم می شود، می تواند به شکل کرداری خشونت آمیز تعبیر شود.

بدن مرده، گذشته از خشونتی که تحمل می کند، مرجع خشونت هم تلقی می شود. در تمام فرهنگ های کهنسال و امروزین، مفهومِ مرده ی از قبر گریخته و عناصری اساطیری مانند زامبی و خون آشام وجود دارند. عناصری که عمومیت و ریشه دار بودنِ تهدید نهفته در بدنِ مرده را نشان می دهند. خشونتی که با مفهوم مرگ گره خورده است، و خشونتی که بر بدن مرده اعمال می شود، نشانه هایی هستند که بر ارتباط نزدیک مرگ و زندگی در فضای ذهنی ما دلالت می کنند.

از این مقدمات فلسفی که بگذریم ، مرده سوزان در هند دلالت های الهیاتی خاصی نیز دارد؛ نوعی ارتباط و اتصال بین روح انسانی یا آتمن با روح مطلق ملکوتی یا برهمن که به عقیده ی هندیان ، جز با سوزاندن جسم مرده امکانپذیر نمی شود. بر اساس این اسطوره ی کهن ، سوریا،  خدای خورشید ، فرزند و واسطه ای بر روی زمین دارد به نام آگنی (خدای آتش ) . آگنی نزدیکترین موجود به خورشید از حیث ماهیت  است. هندوها جسد مرده را بعد از آن که از عناصر اربعه تهی شد، می سوزانند و معتقدند که با این کار جسم خاکی نابود می شود و تها روح باقی می ماند که آن هم در آغوش آتش و به شکل دود به آسمان می روز تا به خدای خورشید بپیوندد و به این شکل لقاء الله اتفاق می افتد .خم بر سر جنازه شکستن و پوشاندن جنازه و چوب ها با مواد خوشبو و        معطر هم برخی از دلالت های معنا شناختی مراسم مرده سوزان را در این کشور نشان می دهدو

 هم چنین هندی ها معتقدند که این کار در حفظ محیط زیست موثر بوده و از سایر روش های نابود سازی کالبد آدمی ، بهتر و پاکیزه تر بوده و وقت کمتری را نیز می گیرد.

 

پی نوشت:

از سه پست قبل می خواستم در مورد یکی از عکسهایی که گذاشتم و مربوط به مرده سوزان بود بنویسم اما نشد دیگه

اولین باری که مرده سوزان را دیدم تا دو روز موقع غذا تموم اون چیزهایی که دیده بودم جلو چشمم مجسم می شدتصور کنید وارد یک باغ بزرگ شدیم (کنار قبرستان مسلمونها) که نیازی به راهنمایی  هم نبود بو خودش... بعد آتش هایی با فاصله های منظم از هم در حال سوزاندن اجسادی که اون موقع کسی هم کنارشون نبود (ظاهرا مراسم ساعاتی قبل تمام شده بود) و احیانا نزدیکان مرحومان بعدا (پس از کامل سوختن و خاکستر شدن)برای بردن و به آب سپردن خاکستر مراجعت می کردند.اول با اکراه بعد با جرات بیشتری به همه ی آتش ها سر زدم هر کدوم به یک شکلی بودند.یک جا جمجمه نیمه سوخته از آتیش بیرون افتاده بود٬یه جا موهای بلند و سفید خانمی در حال احتراق بود و از بدنش مایعی بی رنگ در حال تراوش به درون آتش بود٬ یه جا اول بنظرم اومد جسدی در کار نیست و فقط هیزم ها را رو هم گذاشتند اما بعد دیدم شکم جسد باد کرده و در اثر سوختگی های سطحی به رنگ قرمز آتیش در اومده بود و جای دیگر از اسکلت تقریبا سوخته و خاکستر شده تکه هایی بی صدا جدا می شد و دوباره به درون آتش و گاهی هم به اطراف آتش می ریخت و  ...کمی اون طرفتر از هر جسد خم شکسته شده افتاده بود و چند تا تکه لباس ...

کمی جلوتر هم اتاق کوره قرار داشت یعنی جایی که جسد را در کوره های بزرگ قرار می دادند که بصورت اکسپرس سوزانده بشه و نزدیکان همون موقع خاکستر را تحویل بگیرند .اونجا هنوز عدهای منتظر بودند .از یکی از کوره ها دود غلیظی بیرون می اومد همراه با بویی...

همراهان اکثرا لباس سفید بر تن داشتند .چند نقر که گوییا از افراد خانواده ی مرحوم بودند به آرامی اشک می ریخنتد بی هیچ هیاهوی و سر و صدایی... و بقیه به آرامی در حال ترک اتاق کوره بودند.کمی آِن طرفتر اتاقی موکت شده توجهم را جلب کرد... اتاقی بود که شاید برای لختی آساییدن همراهان احداث شده بود ظاهرا اسم بانی آن هم به خط هندی بر سر در آن نوشته شده بود

این  خلاصه ی چیزی بود که من بار اول دیدم ... اما چه آرامشی حاکم بود... سوزانده شدن خاکستر شدن و به باد و آب سپرده شدن  و دیگر هیچ ... کسی چه می داند !چه کسی راه رفته را بازگشته که باز گوید...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:54  توسط مانا  | 

پنجاب

 

خیلی وقت پیش قرار بود از پنجاب بنویسم اما هر دفعه به بهانه ای نشد حالا از پنجاب می نویسم .

در زبان سانسکریت کلمه ی پنجاب از ترکیب دو کلمه ی   پانچ +آپیا   یعنی سرزمین پنج رود (رودهای بیس،راوی،ساتلج،چناب وجهلوم، که همه انشعاباتی از رود ایندوس می باشند  )گرفته شده و در زبان های هندی ،اردو و فارسی به همین صورت تلفظ می شود .

پنجاب دارای تاریخی کهن و میراث تاریخی بسیار غنی است. به مردم پنجاب پنجابی و به زبانشان زبان پنجابی می گویند و مهمترین ادیان این منطقه با توجه به جمعیت ،اسلام ،سیکهیزم و هندوییسم است.پنجاب امروزی که در هند واقع است تنها بخشی از پنجاب بزرگ است که پس از استقلال پاکستان از هند به همراه دیگر بخشهای پاکستان امروزی و بخشی از کشمیر از هند جدا شد.(در حالی که حدود پنجاب بزرگ از کابل در افغانستان تا دهلی در هند  را شامل می شد).براین منطقه که در آن مردمی که به زبانهای ایندو آریایی تکلم می کردند امپراطوری ها و گروههای  زیادی مثل هندوها ،جین ها ،بوداییها،یونانی ها ،ایرانی ها ،اعراب،ترکها،مغول ها،افغان ها،بلوچی ها،سیک ها وانگلیسی ها حکومت کردند.  در سال 1947 انگلیسی ها چهار رود و دشتهای آنها را به پاکستان واگذار کرده و تنها یک رود برای هند باقی ماند.دولت هند پنجاب را به استانهای پنجاب امروزی،هاریانا،هیماچال پرادش و دهلی تقسیم کرد.و در پاکستان تقریبا به همان صورت در کنار منطقه ی آزاد کشمیر ماندومرکز آن لاهور است و مرگز پنجاب امروزی در هند چندیگر استَ،که شیملا قبل از تقسیم به چهار استان، مرکزش بود. اسکریپت(خط نوشته ی )زبان پنجابی گورموخی است.(در ضمن زبان پنجابی از معدود زبانهایی ایندوایرانی ست که اینتونیشنال است یعنی اینکه معنی کلمات در یک تکه ی زبانی مثلا جمله با بالا پایین بردن لحن تغییر می کند)... اینا دیگه تخصص خودمه

اینم از استان پنجاب که از نظر استراتژیکی و کشاورزی ومنابع طبیعی و صنایع خصوصا نساجی برای هند حیاتی و مهم است هر چند امروزه  عظمت واهمیت سابق را ندارد.  اما در مورد چندیگراین شهر نه چندان قدیمی و اماکن دیدنی آن در پست بعد می نویسم و البته باید درمورد امریتسر(واقع در پنجاب هند  و معبد طلایی آن  که گورونانک  و رهبربزرگ سیک ها ی جهان  در آن زندگی می کند  و در مورد خیانت و فاجعه ی عظیمی که بریناتیایی ها در یکی از باغهای آن مرتکب شدند و شاید هم درباره ی منطقه ی برف گیر و کوهستانی و زیبای شیملا هم  بنویسم .عمری باشد.  

 

پی نوشت: حتما تا به حال اسم لباس پنجابی را شنیدید!که شامل یک کورتا(پیراهن مانند بلند )و یک شلوار و دوپرتا(شال ) است.

لندلورد من قبل از اومدن به این خونه ی زر خرید یه خانم دکتر پنجابی بود که شوهرش هم دکتر هم مهاراجا و هم یکی از سردارن ارتش بود... از وسایل خوشگل خونش هر چی بگم کمه !

امتحان امروزم عالی شد به تلافی امتحان سینتکس.به جای سه ساعت یک ساعت و نیم سر جلسه نشستم و زود از بقیه برگه که نه دفترچه ی چهل صفحه ای پاسخ را تحویل دادم که بیام خونه و لالا ... اما نشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:29  توسط مانا  | 

امتحان

 

چند روزه که درگیر امتحانات هستم ... دوباره شب های طولانی قبل از امتحان .امتحان  اولی ام بد نشد .با اینکه بی انصاف از بین ۴ تا منبع و حدود ۲۰ سرفصل ٬فقط از یک فصل هر پنج تا سوال را طرح کرده بود .تصورکنید اون مبحث هم آخرین باشه که معمولا کسی بهش توجه نمی کنه !

امروز هم سخت ترین امتحان عمرم را افتضاح دادماز بین ۲۵۰۰ صفحه که خوندم سوالی نداده بودند و  ۵ سوال از ۵ سوال!!! مربوط به یه جزوه ی ۲۵ صفحه ای بود  که بنده ۳۰ دقیقه قبل از امتحان پشت چراغ قرمز ها مطالعه فرمودم!

(نوشته های روی شلوار سفید هم افاقه ای نکرد )

من نمی دونم امسال این اساتید محترم و محترمه چشون شده !

رسید خونه نمی دونستم  ناراحت باشم ٬ بی خیال بشم ؟ به بقیه ی امتحانات فکر کنم ! خلاصه چه خاکی ...؟

بد تر از همه اینکه تو این موقعیت هم آدمو تنها بذارن و تشریف ببرن مسافرت! عین نامردیه ! بماند که بنده هم تیر ماه جبران می کنم !

بد هم اینکه به قول خودشون آدم را به کسانی بسپرن که دو روزه حتی از خونشون صدایی در نیومده ( چون اصلا خونه نیستند) چه برسه به اینکه سراغ بگیرن!

تو وطن شاید غیر از خدا کسی باشه اما این جا  تو غربت٬غیر از خدا نه کسی باهاته ٬ نه پیشته و نه هواتو داره !اگر هم زمانی حالتو می پرسن واسه خاطر مرتبه ی اداری و مدرکته یا اینکه باهات کاری دارن و کلید راه گشای مشکلشونی!

خدا بیامرزه پدر مرجان خانم گل را !

آخر هفته ٬تعطیلی.باغ ساکت و تاریک و سایه ی درختان و هیاهوی باد و ... نگهبان شب هم امشب خاموش شده بود!و راه نمی رفت و چوب نمی زد...

خدا ما را بس!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:57  توسط مانا  | 

چند عکس

سال نو مبارک .

نه اینکه فکر کنید من تنبل شدم ها ! اصلا

هم خیر سرم درس دارم هم مهمون ! بنابر این فعلا به این چند تا عکس اکتفا می کنم بمیرم که وقت هم نمی کنم از خونه برم بیرون ! ( از عکس هام معلومه نه؟)

(مانکن های پالیکا بازار: مرکز خریدی زیر میدان کانات پلس شهر دهلی... با قیمت های مناسب   )

( عکس دیگری از لوتوس تمپل٬  باز هم معماری ایرانی!)

(توضیح این عکس بمونه برا پست بعدی)

(عکسی از کران دیگر رود جمنا در شهر آگرا که بنا بود قرینه ی تاج محل ( امابا مرمر سیاه) در آنجا بنا گردد اما عمر شاه جهان کفاف نداد... به پست تاج محل رجوع شود!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 21:35  توسط مانا  | 

من و رانند ه ی هندی !

جاتون خالی امروز با یه راننده ی هندی دعوام شد!

 ! امروز یک کلاس بیشتر نداشتم با عجله بعد از کلاس برگشتم خونه که مثلا برای امتحان پس فردا درس بخونم تا رسیدم خونه تلفنم زنگ خورد .دکتر پارادیپ خودش را معرفی کرد و گفت کجایی ؟ تعجب کردم آخه من امسال باهاش کلاس نداشتم .گفتم استاد من خونه هستم پرسید خونتون کجاست بعد خودش یادش اومد و گفت اوه فاصله ات هم زیاده اما ما الان به کمکت احتیاج داریم .بعد که فهمیدم مشکل چیه و مربوط به پروفسور شرما ست گفتم اگه ضروریه من برمی گردم . دو دقیقه بعد زنگ زد که مثلا خبرش را بده گفت اره الان اگه می تونی بیا .سر خر را کج کردم و دوباره برگشتم دانشگاه!گفته بودم نیم ساعت دیگه می رسم اما سر 20 دقیقه خودم را رسوندم (آخه نمی شد استادپیر همیشه خندان و خپل و خوشرو را منتظر گذاشت.) اولش کلی معذرت خواهی کرد و بعد قضیه سفرش به ایران برای سمینار زبان شناسی و مردم شناسی دانشگاه لارستان را برام گفت و ... قرار شد من برا ویزا و بلیتش اقدام کنم و ... با اینکه دو سه هفته وقت داره بهش قول دادم تو همین دو سه روزه فرمها را براش می برم و .... دوباره سر و ته کردم که برگردم خونه ! یادم نیست به چی فکر می کردم که اصلا متوجه نشدم کی وارد رینگ رود شدم و کی به چهارااه راج گات رسیدم .قبلا سر این چهارراه می پیچیدم به راست و می رسیدم به اول خیابون خودمون اما جدیدا یه عالمه راه و بیراهه کشف گرفتم که زمان را به حداقل برسونم و تو ترافیک معطل نشم در نتیجه باید مستقیم می رفتم و بعد یه گردش به چپ و یه زیر گذرو خونه!!!

 خلاصه سمت چپ اتوبان پشت چراغ منتظر سبز بودم .موقع حرکت کامیونی که بازم سمت چپ من بود دستش را از ماشین آورد بیرون و درست وسط چهارراه اومد بپیچه به راست ( حدود چهار لاین اون طرفتر از لاین قانونی) هر کاری کردم راه نداد که من مستقیم برم و مجبورم کرد باهاش بپیچم ... عصبانی شدم و وقتی چهاراه را رد کردم تو سه گوشی گیرش انداختم و پیاده شدم و داد زدم سرش و از یک نفر پرسیدم پلیس این چهاراه کجاست گفت اون طرف ایستاده .می خواستم پلیس را صدا بزنم که دیدم راننده ی کامیون دنده عقب رفت که ا ز اون طرف  در بره .. دوباره سوار شدم و پیچیدم جلوش و نذاشتم بره . مطمین بودم ماشین را نمی زنه اگه هم می زد مهم نبود اینقدرعصبانی بودم که فقط می خواستم جلوش را بگیرم .هر کاری کرد نتونست ازم رد بشه دوباره تو یه سه گوشی٬ با جدول و ماشین خودم و یه ماشین دیگه جوری گیرش انداختم که  دیگه نمی تونست حرکت کنه ( مگه از رو جنازه ی من )پیاده شدم در ماشین را قفل کردم و رفتم سراغش در ماشین را باز کردم گفتم بیا پایین ببینم گفت:تقصیر من چیه؟ ( بولو مرا غلطی کیاهه) گفتم  توبیا پایین به پلیس می گم .گفت ماشینت را ببر کنار تا بیاپایین گفتم لازم نیست الان بیا پایین! داد زدم همین الان !!! که همون لحظه پلیس سر رسید می خواستم براش توضیح بدم گفت: خانم سلام برید کنار من اینو میارمش و سرش داد زد که بزن کنار  بیا پایین . چند نفری جمع شده بودن !شرط می بندم اولین بار بود دعوای یه زن با یه مرد ( راننده) را می دیدند.( با اینکه من اکثر مواقع می گذشتم اما این دفعه حضرت شیطون نذاشت که بی خیال بشم) با خودم گفتم حالا خوبه گواهینامه ام دنبالم نباشه .اما    پیداش کردم برش داشتم و از ماشین پیاده شدم .به پلیس نشونش دادم اما اون فقط به ماشینم نگاه کرد و سر اون داد زد که این چه طرز رانندگیه ! خوشبختانه خودش سر چهاراه همه چیز را دیده بود و لازم نبود براش توضیح بدم ! خلاصه    پلیس حالشو جا آورد  ازم پرسید ماشینتون که مشکلی نداره تصادف که نکردید گفتم نه برخوردی نداشتیم ! بهش گفت از خانم معذرت خواهی کن یالا! و مدارکت ماشینت را بیار . راننده ده مرتبه معذرت خواهی کرد اما بازم اصرار داشت که خلافی نکرده داشتم براش توضیح می دادم که چرا این جوری و از اون جا گردش به راست کردی ؟یکی از اونایی که اونجا بودند گفت خانم خودت را خسته نکن تا فردا هم براش توضیح بدی نمی فهمه مشکل چیه!

آخرش بازم خودم از پلیس خواستم که ماشینش را آزاد کنه ! پلیس خیلی خوشحال شد و تشکر کرد .بعد  رفت چهاراه را بست تا من دنده عقب برگردم تو چهارراه و از مسیر همیشگی (مستقیم )برگردم خونه !

نتیجه گیری : اگر اون راننده ایرانی بود الان من تو صافکاری تشریف داشتم !

                  اگر اون پلیس ایرانی بود یک برگ جریمه ... تومانی تسلیم می شد

                   اگر این را برای هر هندی تعریف کنم متوجه نمی شه اشکال رانندگی او ن بنده ی خدا 

                   چی بود!   

                  عجالتا اعصابی برای درس خوندن باقی نمونده ! می شه جای درس خوندن رفت کانات

                  پلیس ! شنیدم نایک  و آدیداس فروش ویژه دارن!

                 وقتی تنها هستید با کسی دعوا نکنید چون که مثل من شجاع( خوش شانس) نیستید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:43  توسط مانا  | 

بی پاشا

 مدتی بود  بی پاشا بی کس و تنها مونده بود چون با دوست پسر سابقش بد جور دعواش شده بود و بهم زدند چند روز پیش از در کلاس وارد شد و منو بوسید و گفت تو چطور فهمیدی راجیو منو دوست داره  ؟( من یک سال و نیم پیش بهش گفتم اگه با کمال دوست هستی رابطه ات را با راجیو(که سال بالایی  ما بود) کم کن چون دوستت داره و از اینکه تو با کمال هستی ناراحت می شه پس یا با این نزدیک باش یا با اون .. اون روز مسخره ام کرد و گفت  تو چرا  فکر می کنی می تونی همه چیز را از چهره ی آدم ها بخونی ؟)

بعد یک سال  و نیم اون روز اومد و گفت پشیمونم از اینکه این همه وقت راجیو را که اینقدر خوش قلبه از خودم دور کردم  و بعد هم گفت راجیو که برای دوره ی پیش دکتری رفته بود حیدر آباد قراره برای ورک شاپ زبان شناسی بیاد دهلی و دوباره همدیگه را ببینند!

زندگی شیرین می شود:

 ... خدا را شکر این چند روزه   هر دو خوشحال هستند  و امیدوارم این رابطه ادامه پیدا  کنه

 اما در مورد ازدواجشون مطالبی  ازش شنیدم که هم  جالب بود و هم خنده دار

محل گفتمان: جلوی دانشکده ، درست جایی که دو سال پیش وقتی برا اولین بار وارد  دانشکده شدم پای اون سگه بیچاره را له کردم !

چیدمان صحنه: اطراف ما دو به  دو  زوج های  خوش بخت نشستند و از ترس استراق سمع ( در محیط باز هم ) در گوشی حرف می زنند یا این طور حرف به نظر می رسه که دارن در گوشی پچ پچ می کنند ! کمی جلوتر چند تا کارگر مشغول کندن آسفالت هستند . اما ماشین برش آسفالت وجود نداره پس صدای میخ و چکش که برای کندن آسفالت به کار میره  به گوش می رسه !

بی پاشا پنجابی سوت نارنجی بر تن دارد و به جای رژ لب کمرنگ همیشگی رژی قهوه ای به لب دارد و البته خط چشم هم !و موهای بلند و لخت  و سیاهش را روی شانه ریخته!

از مقدمه صرف نظر کرده و اکنون اصل ماجرا!

بی پاشا :  من نمی تونم با راجیو ازدواج کنم چون من اهل آسام هستم و راجیو از منطقه ی بیهار!

من: خوب چرا؟

بی پاشا : چون پدر راجیو ( اهالی بیهار ) معتقدند که دختر های آسام خوب نیستند!

من : یعنی چی ؟ چرا خوب نیستند؟

بی پاشا: چون ما رسم داریم که موقع ازدواج ، خانواده ها در حد توان به دختر و پسرشون کمک می کنند اما بیهاری ها در قبال پسرشون بسته به مدرک و شغلش پول ، زمین ، ماشین ، خونه و جهیزیه مطالبه می کنند!

من:( با خنده )بی خیال!

بی پاشا : جدی می گم و تازه نرخ هم داره بالاترین مبالغ برای قاضی ها و افسر های پلیسه و بعد برای دکتر ها و مهندس ها و معلم ها و .... نرخ کمتر می شه

من :( با خنده  ) حالا نرخ خرید راجیو خودمون چنده ؟

 بی پاشا : اون الان دانشجوی دکتراست و مبلغ زیادی باید پدر زنش پرداخت کنه!

من : پدر تو حاضر نیست پرداخت کنه وقتی بدونه تو دوستش داری و پسر خوبیه؟

بی پاشا:  اگه من بخوام پدرم پرداخت می کنه اما از جامعه ام طرد می شم چون مردم می گن چرا اینکارو کردی  و بنای بدعت گذاشتی و تازه اگه قرار باشه خرجی بشه برای ازدواج های عشقی ( لاو مرییج ) نیست بلکه برای ازدواج هایی است که خانواده ها تدارک دیده اند ( ارنجد مرییج)

من : خوب چه اشکالی داره از بابات پول می گیری و می بری تو زندگی خودت !

بی پاشا: نه در مورد راجیو این طور نیست چون مادر نداره ودو تا خواهر کوچکتر از خودش داره ، پدرش باید در قبال راجیو پول حسابی بگیره  تا بتونه برای دختر هاش شوهر مناسب پیدا کنه !

تازه اونا عروساشون را آتیش می زنن ، تکه تکه اش می کنن !

من : ( با تعجب) چی ؟ چرا؟ منظورت وقت مرگ شوهره؟

بی پاشا: نه منظورم اینه که اگه قول بدن که فلان مقدار پول را فراهم می کنند و بعد اتفاقی بیافته که خانواده ی دختر نتونند این کارو بکنند دختر را تا حد مرک کتک می زنند و ....

من: راجیو چی می گه؟ اون نمی خواد پدرش را راضی کنه؟

بی پاشا:  اون می گه بهتره بدترین حالت را در نظر بگیریم که اگه بهم نرسیدیم غیر منتظره نباشه . به علاوه اون خواهرهاشو دوست داره و می خواد براشون یه زندگی خوب فراهم کنه !

من : ( با خنده ) با پولی که بابتش به پدرش می دن !

بی پاشا: نخند دیگه بگو چی کار کنم حالا !

من : هیچی کلاهتو  بنداز هوا که دوستی به این خوبی گیرت اومده !

بی پاشا:یعنی چی؟

من: ببین تو می خواستی با کمال ازدواج کنی اما اون همه در حقت بد کرد و وقتی فهمید می خوای ادامه تحصیل بدی همینو بهونه کرد و اون همه تهدید و تهمت و تحقیر . و بعد هم ترکت کرد. اما راجیو با اینکه  اذیتش کردی و در مورد کمال بیشتر چیزها را ازش پنهان کردی و باهاش رو راست نبودی  تو را بخشیده و دوباره بهت پیشنهاد دوستی داده و خودش هم داره می گه برا ازدواج مشکل خواهید داشت اما برا دوستی همه جوره باهاته ! این خیلی خوبه ! تا باهاش هستی در حقش خوبی کن و باهاش رو راست باش و از جوانی ات لذت ببر چرا فکر می کنی لزوما با ازدواج  باهاش زندگی بهتری خواهی داشت اونم با این وضعیتی که تو داری می گی ! ببین  از کجا معلوم که ..

راجیو:  های خانم .های بی پاسا !

راجیو مثل خیلی از هندی ها  تو لهجه اش " س " نداره و هیچ تلاشی هم نمی کنه که تو مکالمه" ش" را به کار ببره البته تو درس هاش ( زبان شناسی ) مجبوره دیگه رعایت کنه ! ) ###

من: من دلم می خواد یک عروس بیهاری داشته باشم چطوره راجیو ( چشمکی برای بی پاشا)

راجیو: (متفکرانه) خوبه خانم

بی پاشا: تو پسرت را بیار منم حاضرم برا پسر تو ( به عنوان دامادم )هر چی بخوای بدم!

راجیو : آهان شما دارید درمورد رسوم بیهار حرف می زنید !

من : خوب بچه ها من برم دیرم شده بعد می بینمتون. خوش بگذره !

راجیو : باشه خانم  بای

بی پاشا: برامون دعا کن

( اینا هم فهمیدن تو مرام ما  همه التماس دعا دارند و همه هم محتاج دعا هستند!

### بی پاشا هم تو لهجه اش " ش "   " چ " " ژ " و "ج" نداره جا دشمنتون خالی که برا فیلد متد  (  درباره ی زبان کوروخ )چه دردسری داشتم با دیتاهایی که آوانگاری می کرد کارم شد دو باره وچند باره!!! ( چون معمولا گویندگان یک زبان صداهایی را که در زبان خود ندارند را یا اشتباه و یا شبیه به نزدیکترین آوای زبان خود می شنوند و  یا اینکه نمی توانند آنرا تقلید کنند خصوصا در مواجهه با زبانهای جدید !)

جند روز  پیش برام یه اس ام اس داد که : " سرما " فردا نیست!  .مخم رفت تو فرغون

تا فهمیدم منظورش  شرما ( استادمون ) بوده سرما ... شرما     تو نوشتن هم اشتباه کرده بود !

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:9  توسط مانا  | 

اینم چندغذای هندی که کنار خیابون سرو می شه !

سیب زمینی پخته شده را سرخ می کنند که با یک نوع سبزی و سس مخصوص سرو می شود.

بنده هم با اجازه اینو امتحان کردم! اما نه این جا بلکه تو یک عروسی مجلل ( و البته تمیز که البته به همین روش آماده می شد) خوشمزه اس

یه کمی با کلاس تر از کنار خیابون( تو دانشکده ی میراندا).از طرز تهیه و مواد لازم بی اطلاعم چون نچشیدم

 

 

خورشت سبزیجات ! فوق العاده است.این کنار خیابونی اش نیست ها!

این  دیگه خونگی و تازه ایرانیه  دست آشپزش درد نکنه(خواهش می کنم).... تازه این طرفتر هم خبرهایی بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:7  توسط مانا  | 

از همه جا

 از جمعه ی قبل ٬ تو ماشین کولر روشن کردم و تو خونه هم کم و بیش بخاری ها را خاموش کردم ( این جا هوای بیرون همیشه گرمتر از توی خونه هاست )... قابل توجه بعضی ها : ور نداری یه بقچه لباس گرم با خودت بیاری این جا !

قیمت بنزین بازم اومد پایین .توی یک ماه گذشته این دومین باره که قیمت بنزین میاد پایین ٬هر دفعه ۵ روپیه (  در مجموع حدود ۲۷۵ تا ۳۰۰ تومن خودمون)

دیروز تو هندوستان تایمز مطلبی در مورد انتخابات ایران دیدم .ظاهرا این ها هم نگران و منتظر کاندید مورد نظرشون هستند.

امروز یک ماشین (پلیس)  به همراهی دو سرباز پیاده ٬فردی را که پیاده و بدون حتی تکه ای لباس در حال پیمودن یکی از خیابان های اصلی بود اسکورت می کرد .سربازان شعار این انسان برهنه را حمل می کردند و وی با افتخار و بدون ... در حین پیاده روی اطراف را نظاره می کرد .بنده از مبدا و مقصد و منظور وی بی اطلاعم. 

البته کاشف به عمل آمد که ایشان رهبر یکی از گروههای مذهبی (جنی ها) است و پلیس هم وظیفه ی مراقبت از رهبران مذاهب را بر عهده دارد و لابد پیاده رفتن جزیی از باورهای این گروه است مثل لباس نپوشیدن...

اولین کتاب بنده با تیراژ ده هزار تایی ٬ نه ببخشید دو هزار تایی چاپ شد.

دانش آموزان من هم خوبند. و کم و بیش داریم خوب پیش میریم ( اینو گفتم که مثلا دوباره بگم معلم (استاد) شدم... البته به خدا هیچ پولی نمی گیرم ٬ البته خودم نخواستم ( اما این ها هم پولی نمی دن .. لااقل به من یکی که نمی دن... )

چند روز پیش طبق معمول داشتم ... رانندگی می کردم ٬ پیچیدم جلوی یک ماشین مجبور شد ترمز کنه ٬ سرعتم را کم کردم تا بهم برسه ٬ وقتی رسید براش بوق زدم و دست تکون دادم که مثلا معذرت خواهی کنم حتی کلمه ی متاسفم را جوری گفتم که متوجه بشه.. دیدم داره مثل شوک زده ها نگام می کنه ... چراغ قرمز بعدی پرسید مشکلی براتون پیش اومده؟ چیزی لازم دارید؟ مساله چیه؟ گفتم می خواستم معذرت خواهی کنم که بد رانندگی کردم.پرسید چرا؟   توضیح دادم اما بازم نفهمید چرا می خوام معذرت خواهی کنم... با خودم گفتم عجب گیجه این عمو!! اگه به جای این یارو یک راننده ی ایرانی بود  تا تلافی نمی کرد ول کن معامله نبود٬ قبول معذرت پیش کش!

قابل توجه بعضی های دیگه : امروز ماجد قبل از اینکه من وارد کلاس بشم داشت در مورد خوش تیپ بودن و خوش برخورد بودن بعضی ها برا بقیه حرف می زد که همکلاسی دیگه مون ( نپالی والا) هم که تازه دو زاریش افتاده بود  موفق به ملاقات چه شخصیت مهمی شده ٬ تاییدش کرد اما تا منو دیدند به خنده ای اکتفا کردند و ساکت شدند ... نامردیه نه؟

حالا اگه تونستی روی گربه ی خپل و پشمالو را کم کنی ببینم چه می کنی ؟یا علی!

 (صبر کن منم بیام بالا٬ کنارش دیگه جا واسه آویزون شدن نیست آقا   ٬ حالا بزن بریم! ) 

 

(بدون شرح مثلا.... )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 16:51  توسط مانا  | 

روز جمهوری هند

روز ۲۶ (چو بیست ) ژانویه  سال ۱۹۵۰٬سرانجام رویای مهاتما گاندی به حقیقت پیوست و فداکاری های سربازان و میهن دوستان هند به ثمر نشست و حکومت جمهوری در کشور استقلال یافته ی هند استقرار یافت.

این روز که تعطیل ملی در هند است  با جشن های سراسر ی همراه است.مردم هند که عاشقانه به کشور و دولت خود علاقه مند هستند با شور خاصی در مراسم  بزرگداشت این روز شرکت می کنند .

در دهلی نو که پایتخت است مراسم روز جمهوری با حضور رییس جمهور و مقامات عالی کشور و ارتش و البته هر سال با حضور یک مهمان ویژه (اغلب رییس جمهور یک کشور دیگر) برگزار می گردد.

سال پیش سارکوزی  (رییس جمهور فرانسه)برای روز استقلال مهمان ویژه بود و امسال رییس جمهور قزاقستان به مناسبت روز جمهوری و به عنوان مهمان ویژه همراه رییس جمهور هند از شروع مراسم و رژه ی نیروهای زمینی٬هوایی٬دریایی و ...  در ایندیا گیت تا قلعه تاریخی رد فورت بود. 

نکته ی جالب این است که  هندی ها برای حضور در مراسم باید از روزها قبل به فکر باشند تا بلکه بتوانند با پارتی بازی و التماس کارت عبور(حضور ) در مراسم را فراهم کنند .با اینکه میدان ایندیا گیت وسیع است و به علاوه در روزهای ملی تمام مسیر و خیابان چند کیلو متری  کاخ نخست وزیری تا میدان ٬ جهت حضور مردم آماده می شود ٬اما به دلیل استقبال و تقاضای زیاد ٬ مردم  باز هم باید برای گرفتن کارت (دعوتنامه ی حضور )  با مشکل مواجهند و کسانی که نتوانند در مراسم اصلی حضور یابند حتما در مسیر رژه ی سربازان به سمت قلعه٬ منتظر رژه ی می مانند تا به نوعی خود را در شادی ملی سهیم کنند.

بنده هم طبق معمول روزهای تعطیل تا ساعت ۱۱ در خواب نازتشریف داشتم٬ که با صدای ساز و دهل (مارش نظامی منظورمّ ) بیدار شدم.  کلی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه  بالاخره از خواب دل کنده و آماده ی رفتن شدم ٬  با خودم گفتم : بهتر است  دل این بندگان خدا را نشکنیم و حال که خودشآن برای سان  به محل ما  تشریف آورده اند  برویم و سانی هم  ببینیم. سان می بینیم...

 

خوشبختانه جلوی در ما غیر از چند پلیس ٬هیچ کس حضور نداشت اما اون طرف خیابون غلغله بود و من تونستم با خیال راحت رژه ببینم .

بنا به دلایل امنیتی از چند روز قبل تمام خیابون ها ی اطراف تحت نظارت کامل پلیس بود و به گونه ای تدارک دیده بودند که ورود و خروج افراد کاملا تحت کنترل بود و به همراه داشتن خودکار ٬موبایل ٬دوربین و حتی نوشیدنی و خوراکی  برای افراد حاضر در محل رژه ممنوع بود اما برا من که ممنوع نبود خلاصه چند تا عکس گرفتم اما به دلیل تنبلی دوربین درست و حسابی همرا نداشتم و ... ببخشید دیگه.

خلاصه جاتون خالی ٬لذت بردیم از این همه نظم ٬ تنوع رنگ و مدل در لباس سربازان٬موسیقی های شاد ٬همگام با مارش! و حتی رقص و پایکوبی های دسته جمعی  سربازان در مکث های بین رژه ها!

رژه شتر سواران٬اسب سوارن و فیل سوارن هم جالب بود و جالب تر کاروان های بعد از گروههای نظامی بود که جلوه های مختلف از زندگی ٬فرهنگ ٬اقشار مختلف ٬نسل های قدیم و جدید ٬پیر و جوان٬استانهای دور و نزدیک . زمانه های کهن و معاصر  این سرزمین و نماد هایی از تمدن و مدرنیته در این دیار را با خود حمل می کردند و به گونه ای این کاروانها بر روی وسایل نقلیه سوار و حمل می شد که چشم بیننده اصلا متوجه نوع وسیله و حتی راننده ی آن نمی شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:59  توسط مانا  | 

روزنوشت 3

دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

از نیمه شب هم گذشته و من هنوز بیدارم ٬خواب هم به چشمام نمیاد .روزی که گذشت از اون روزهایی بود که فیلم بد جور یاد هندوستان کرده بود.سعی می کردم کمتر به غربت و سختی هاش و ... فکر کنم و به هنگام هجوم خیال و یاد عزیزترین ها ٬خودم را به کوچه ی علی چپ می زدم که مبادا تحمل روزهای دوری را بر خود و دیگران دشوار سازم اما ...نشد!

به جشن تولد بی پاشا دعوت بودم ٬از دیروز هدیه اش را آماده کرده بودم فقط مونده بود کارت و کادو گرفتنش٬سعی کردم زودتر از  خونه بیرون برم تا با مهمانان ناخوانده٬ که تصمیم گرفته اند شنبه ها زین پس زیر آسمان آبی جلوی خانه ی ما ناهار صرف کنند٬روبه رو نشوم!

با عجله لباس پوشیدم  بالاخره تصمیم گرفتم رنگ نارنجی را برای ست شال و کتم انتخاب کردم و برای خرید کارت رفتم مارکت...اما طولی نکشید برگشتم خونه٬ چون به خاطر حماقت غیر قابل توجیه شهرداری محترم در رنگ زدن جدول ها و میله های اطراف و جلوهای مغازه ها به سان آبیاری جویباری(اینو امشب از مسابقه ی ۱۰۱ یاد گرفتم) شلوارو کفش مشکی بنده ٬زرد قناری شد.با چه استرسی برگشتم خونه خوشبختانه هنوز کسی تو محوطه نبود چون ممکن بود رنگی که من پوشیده بودم برای قلب فرد یا افرادی مضر باشد(خدای نکرده)! لباسم را که عوض کردم دوباره سوار شدم دم در یکیشونو دیدم اما اون به دلیل رنگ تیره ی شیشه ی ماشین متوجه من نشد.

نفهمیدم چه جوری رسیدم::: اصلا یادم نیست کجا به چراغ قرمز رسیدم کجا به سبز !همش به  فحش های مودبانه ی هندی و انگلیسی  که نثار اون خانم کارگری شد که مشغول رنگ زدن (پاشیدن) بود٬ فکر می کردم.نمی دونم شاید اون بنده ی خدا هم تقصیری نداشت ٬شاید شهرداری هم مقصر نباشه٬شاید ایراد از من بود شاید  شاید شاید... دلم می خواست با کسی حرف بزنم !شیوانگی اومد پیشوازم و هم اینکه جای رستوران را بهم نشون بده ماجرا را براش تعریف کردم و بهش گفتم :وقتی من برگردم ایران یا خل شدم یا دیونه!گفتم اگه بذارن این درس لعنتی را هم نیمه کاره می گذارم و میرم و ... اون گوش می داد اما نمی شنید من چی می گم چون ماجد جونش تو رستوران بود و اونم برای دلبری گوشواره های بلند پوشیده بود و لباس خوشگلی ست کرده بود و گفت: من و مجید هم تازه رسیدیم چون قبلش رفتم خوابگاه ماجد! و اصلا توجه نمی کرد من با چه بدبختی دارم سعی می کنم  تو اون کوچه ی تنگ کف کفشم را از موانع (فضولات انسانی و حیوانی ) سالم به در ببرم این هم مزیدی بر عصبانیت و...!

جشن خوبی بود تو یه رستوران تمیز و آرام٬ناهارش هم خوب بود البته من کمی از سوپ چشیدم و گفتم من دیر صبحانه خوردم و ...

وقتی برگشتم هنوز مهمانان عزیز تشریف داشتند.ماشین را نزدیک در ورودی پارک کردم و رفتم خونه اما چون همه ورود ماشین را دیده بودند مجبور شدم برای عرض سلام برسم خدمتشون.بندگان خدا تحویل گرفتند: چقدر خسته ای ٬چرا شنبه ها هم میری دانشگاه٬ناهار خوردی حالا؟ مگه جشن داشتید؟ هر شنبه باید بری از این به بعد؟    ( واقعا بیشتر شنبه ها به خاطر جلسات گروهی باید برم)  

حوصله موندن نداشتم عذر خواستم و چون اونا قصد موندن داشتند من به بهانه ی خرید رفتم بیرون!

چه ترافیکی می شه جدیدا خیابون ما دم غروبا!

التماس دختر بچه ی دانش آموز٬ برای خرید مداد ٬به شیشه کوبیدن مردی که پا ندارد و روی دو زانو خود را به این طرف و آن طرف می کشد٬دستهای رنجور و سیاه و کثیف زنی ژولیده موی٬ که پسرکی سیاه تر در آغوش دارد و در این سرما او را بی جامه برای کمک خواستن  از خلق الله باخود حمل می کند ٬رژ لب های قرمز و زننده ی دو جنسی ها یا مردانی که لباس زنانه می پوشند تا از مردمی که معتقدند این افراد نحس اند وبرای گریز از نفرین ٬به آنان کمک می کنند٬به گونه ای اخاذی کنند و  چشمان پر از اندوه پیر مردی ژنده پوش که از میان آن همه موی سر و صورتش نمایان است !تحمل این چراغ های طولانی را سخت تر می کند خصوصا اینکه رانندگان  این اتومبیل های اغلب گران قیمت که اکثرا هم راننده ی سرنشین محترم کابین عقب هستند عجله ای در گذر از چراغ سبز و دنده عوض کردن ندارند و گاه حتی قبل از چراغ زرد هم منتظر سبز بعدی می مانند ! و از بس به بوق زدن و شنیدن عادت دارند که لابد گوش و مرکز فرماندهی بدنشان که مغز نام دارد و ظاهرا همه ی انسان ها واجد آن هستند٬دیگر نسبت به این علامت هشدار دهنده حساس نیست!برای چراغ زدن و نور بالا و پایین که باید فاتحه خواند!!! حالا اگه عجله داری خودکشی ممکن ترین راه است...چون این جا عجله نه جایی دارد و نه معنایی و نه حتی وجود خارجی!

دوست داشتم برم مسجد جامع را ببینم اما هم هوا سرد شده بود و هم وقت اذان بود دلم لک زده برای اذان های کامل ایران با صوت اردبیلی زاده٬برای چراغ های سبز حسینیه نورباران٬برای چادر نماز مامان و صدای بلند بابا موقع نماز صبح و..

داشتم برمی گشتم متوجه تبلیغات یه گروه موسیقی ستنی تو یکی از خیابون های اطراف شدم ٬رفتم اونجا.جالب بود و زیبا.دور یه درخت ٬میز و صندلی چیده بودند و با نوار های پارچه ای بنفش و زرد و سبز یک در میان به حالت خیمه مانند و به جای چادر ٬مسقف کرده بودند و انصافا خوب می نواختندو می خواندند .آرام و دلنشین اما نه برای آشفته حالی چون من!

بیش از یک ربع نموندم و برگشتم خونه٬خیر خبری از مامان تو نت نبود .اگه زنگ می زدم می فهمید رو به راه نیستم ترجیج دادم خودم را با تلویزیون مشغول کنم خبر خبر خبر از جنگ و خونریزی و مصیبت و غم و باز هم حماقت انسانها!

شبکه ۲:یارو می خواد یک گمشده را تو یک شهر کوچک پیدا کنه ٬با سرعت فوق مورچه  چند شبه داره صفحات تاریخ را ورق می زنه و آخرش معلوم نیست کی پیدا می شه این آدم معروف.اون شبکه" سمیر" در عرض کمتر از ۲۴ ساعت یه گروه حرفه ای سارقان را دستگیر می کنه٬ نمی شه سرعت وقایع را مقایسه کرد می شه؟ بی خیال می شم  !

این نگهبان شب هم منو کشته بس که تو محوطه را ه میره و میله ی آهنی اش را به زمین می کشه که بگه :بخوابید ٬شهر در امان است و شبگرد بیدار.

دل تنگ بوی خوش باران و یاد یاران و عطر دیدارم.

دلتنگم و بی حوصله ٬مجال گفتن نیست چه رسد به حوصله ی شنیدن!

خدا کند تا پایان بایستم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 4:46  توسط مانا  | 

دیگه چه خبر؟

۰۰سلام به دوستانی که می پرسند من کجام و بازم غیب شدم...

۰۰من سالم و سر حالم٬ گوش شیطون کر ! راستش حال و هوای محرم و عزاداری آدم را کسل و حوصله را از آدم سلب می کنه خصوصا اگر مثلا دست اندر کار هم باشی...

امسال هم مثل پارسال شلوغ بود و ...

۰۰شب قبل ازعاشورا ٬شیوانگی (دوستم ) برام پیام تبریک و آرزوهای خوب٬ فرستاد به مناسبت عاشورا !وقتی پیامش را دیدم براش نوشتم که این روز ماتم و عزاست نه شادی و ازش خواستم برا بقیه نفرسته غافل از اینکه قبل از من برای صیف ٬امیر ٬ ماجد و حظیم هم فرستاده بود.

 ا۰۰ین هفته بعد از تعطیلات ژانویه که به خاطر تعطیل بودن پنج شنبه ی گذشته در هند به مناسبت عاشورا و وصل شدنش به تعطیلات آخر هفته ٬یک ماهی الاف و آف بودم (ایران هم نرفتم) رفتم دانشگاه...

۰۰درس ها شروع شده ٬استاد تزمون هم از بنگلور بر گشت و بازم مشغول به تهدید و ترسوندن و گیجوندن ماست .تازه وقتی بنگلور بود٬چمدانش را گم کرد ٬البته  هنوز اعتراف نکرد که  چه مدارکی را از دست داد٬ اما قبل از سفر گفت در تعطیلات سال نو بخش اول تز هامون را بررسی می کنه ... بدبخت می شیم اگه تو اون چمدان  جای لباس پایان نامه های ما را حمل می کرده

۰۰تحمل کلاسهای درسی سخته چرا که این جا داخل کلاسها (و حتی خونه ها) سردتر از بیرون کلاسه ! چرا که هیچ وسیله ی گرمایشی در کلاسهای درسی در هیچ مقطعی (تا اونجایی که من از دوستان هندی شنیدم ) وجود نداره...و دانش آاموزان و دانشجویان باید لباس بیشتری بپوشند تا بتونند سر کلاسها حاضر باشند قابل توجه دوستان هموطن و البته خود من تو ایران  که  فروردین ماه  هم دوست ندارم بخاری را خاموش کنم (البته این جا هم تو خونه دو تا هیتر و یک رادیاتور ۲۴ ساعته مشغول خدمت هستند٬ ما شا الله هزینه ی برق این جا هم که بالاست (وحشتناک بالاست...) حالا هی بگیم ایران بده

۰۰راستی حرف از خوبی شد تا یادم نرفته بگم قیمت بنزین ۶ روپیه پایین اومده و از ۵۱ رسیده به ۴۵ روپیه  تازه این مربوط به قبل از اعتصاب کامیون دارها به خاطر هزینه ی سوخت بوده باید دید نتیجه اعتصاب نصفه روزشون و بستن یکی از خیابون های اصلی شهر چی می شه

اینم تصویری از یک اعتصاب و اعتراض دانشجویی در دانشگاه دهلی بر علیه دکتر... که با شعار "مرده باد دکتر ..." سعی در جلب توجه استادان و دانشجویان رشته های دیگر داشتند.

(بازم عکس فوری! ببخشید)

۰۰ این خانوم هست که تو مترو همش اعلام می کنه ایستگاه بعدی کجاست ٬ مواظب کیف رباها  و بسته های بی صاحب باشید  چون ممکنه بمب باشه٬صندلی تون را به مسن تر ها و خانم ها  تعارف کنید و به ما در حفظ مترو کمک کنید و ... امروز یه جمله جدید یاد گرفته بود ٬می گفت در هنگام حضور در مترو به موزیک گوش ندهید چرا؟  عرض می کنم ! این همشهریان شاد و سر خوش ما که در همه حال و همه جا و در هر موقعیت اجتماعی عاشق موسیقی و رقص و شادی هستند در حین مترو سواری هم دوست دارند به موزیک گوش دهند و اکثرا با صدای بلند.. فکر کنم به ابن دلیل بود که این خانم محترم (نوار ضبط شده) این را چندین دفعه تذکر داد . این جا را داشته باشید .تفاوت را احساس کنید:

تبلیغ نه چندان جدید ایرا ن سل : انتخاب نوحه به جای بوق٬ هنگام دریافت تماس

۰۰از هفته ی دیگه بی جیره و مواجب (البته به خواست خودم  ٬چون تجربه اش برام خیلی مهمه ) تدریس را شروع می کنم

دیگه چه خبر؟آهان پنجاب هم رفتم که بی حرف پیش به زودی در موردش می نویسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:44  توسط مانا  | 

تولد

تولدم مبارک!

ممنون از همه ی دوستانی که بهم تبریک نگفتند

پارسال هم خودم قبل از همه خودمو تحویل گرفتم .

بماند که  دو روز گذشته ٬من پنجاب بودم و امکان تولد گرفتن نبود و امروز هم که بهانه ی بهتری هست(اول محرم)

بازم به معرفت مامان و بابا و البته مرضیه و اینا که دیشب با یک روز و نیم دیرکرد زنگ زدند .بماند که بابا هدیه اش را یک ماه پیش خرید اما چه فایده .. من که ایران نیستم

محبوب هم که طبق معمول به بهانه ی سفر و حفاری و ... از دیگران خواست این کار را انجام بدهند.

بازم به معرفت مرجان که از سه روز پیش هی زنگ میزنه و بدون اینکه بگه چیکار داره تقاضای شرف یابی داره... قراره امروز بیاد

قابل توجه بعضی ها :نوبت منم می رسه ..آسیاب به نوبت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:58  توسط مانا  |